جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٨٨ - غزل ١٤٢ پيرانه سرم عشق جوانى به سر افتاد
ديدارت فريفته خود ساختى در هجرت خونين دلم مفرما و بگويد:
|
اى كه دل در كشتن ما هيچ مدارا نكنى! |
سود و سرمايه بسوزىّ و محابا نكنى |
|
|
دردمندانِ غمت زهرِ هلال دارند |
قصدِ اين قوم خطر باشد هين تا نكنى |
|
|
رنجِ ما را كه توان برد به يك گوشه چشم |
شرطِ انصاف نباشد كه مداوا نكنى |
|
|
نقلِ هر جور كه از خلقِ كريمت گويند |
قولِ صاحب غرضان است تو اينها نكنى[١] |
|
|
اين باده كه پرورد، كه خمّارِ خرابات |
از بوى بهشتيش چنين بىخبر افتاد |
|
بخواهد بگويد، نمىدانم اين باده تجلّيات پرشورى كه محبوب در گذشته به من عطا فرمود، با چه عنايت خاصّى بود كه نه تنها مرا از خود ستانيد كه خمّار خرابات را نيز نسيم بهشتيش از خود بىخبر ساخت و او نيز به فنا و نيستى گراييد، در واقع با اين بيان بخواهد از پر شور بودن شراب تجلّيات گذشته خود سخن به ميان آورده و.
بگويد:
|
ساقى اندر قدحم باز مىِ گلگون كرد |
در مِى كهنه ديرينه ما افيون كرد |
|
|
ديگران را مى ديرينه برابر مى داد |
چون به اين دلشده خسته رسيد افزون كرد |
|
|
اين قدح هوشِ مرا جمله به يكبار ببرد |
اين مى اين بار مرا پاك ز خود بيرون كرد[٢] |
|
و تمنّاى ديگر بار آن را بنمايد و بگويد:
|
هماى اوجِ سعادت به دام ما افتد |
اگر تو را گذرى بر مقام ما افتد |
|
|
حباب، وار بر اندازم از نشاط كلاه |
اگر ز روى تو عكسى به جام ما افتد |
|
|
شبى كه ماهِ مراد از افق طلوع كند |
بُوَد كه پرتوِ نورى به بام ما افتد؟[٣] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٣٤، ص ٣٨٣.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨٠، ص ٢٢١.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٦، ص ٢١٢.