جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٥٣ - غزل ١٣٨ بتى دارم كه گرد گل ز سنبل سايبان دارد
غزل ١٣٨ [: بُتى دارم كه گِرد گل ز سنبل سايبان دارد ...]
|
بُتى دارم كه گِرد گل ز سنبل سايبان دارد |
بهارِ عارضش خطّى به خونِ ارغوان دارد |
|
|
غبارِ خط بپوشانيد خورشيدِ رخش يارب! |
حياتِ جاودانش ده، كه حسنِ جاودان دارد |
|
|
چو عاشق مى شدم گفتم: كه بردم گوهرِ مقصود |
ندانستم كه اين دريا، چه موجِ بيكران دارد |
|
|
چو در رويت بخندد گل، مشو در دامش اى بلبل! |
كه بر گل اعتمادى نيست، گر حسنِ جوان دارد |
|
|
خدا را دادِ من بِستان از اواى شحنه مجلس! |
كه مِىْ با ديگران خورده است و با من سرگران دارد |
|
|
چو دامِ طُرّه افشاند ز گردِ خاطرِ عاشق |
به غمّازِ صبا گويد: كه راز از ما نهان دارد |
|
|
ز خوفِ هجرم ايمن كن اگر اميدِ آن دارى |
كه از چشمِ بد انديشان خدايت در امان دارد |
|
|
چه افتاد است در اين ره، كه هر سلطانِ معنى را |
در اين درگاه مى بينم كه سر بر آستان دارد |
|
|
به فَتْراك ار همى بندى، خدا را زود صيدم كن |
كه آفتهاست در تأخير و طالب را زيان دارد |
|
|
ز سرو قدّ دلجويت مكن محروم چشمم را |
بدين سر چشمهاش بنشان، كه خوش آبِ روان دارد |
|
|
ز چشمت جان نشايد برد كز هر سو همى بينم |
كمين از گوشه اى كرده است و تير اندر كمان دارد |
|
|
بيفشان جرعه اى بر خاك و حالِ اهلِ شوكت بين |
كه از جمشيد و كيخسرو، هزاران داستان دارد |
|
|
چه عذر از بختِ خود گويم، كه آن عيّارِ شهر آشوب |
به تخلى كشت حافظ را و شكّر در دهان دارد |
|