جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٤٦ - غزل ١٤٩ ترسم كه اشك در غم ما پرده در شود
خواجه نيز در جايى مى گويد:
|
يوسفِ گمگشته باز آيد به كنعان، غم مخور |
كلبه احزان شود روزى گلستان غم مخور |
|
|
اين دلِ غمديده حالش بهِ شود، دل بد مكن |
وين سرِ شوريده باز آيد به سامان، غم مخور |
|
|
گر بهارِ عمر باشد، باز بر طَرْفِ چمن |
چترِ گل بر سر كشى، اى مرغِ خوشخوان! غم مخور |
|
|
هان مشو نوميد، چون واقف نه اى ز اسرار غيب |
باشد اندر پرده بازيهاى پنهان غم مخور[١] |
|
|
در تنگناى حيرتم از نخوتِ رقيب |
يارب! مباد آنكه گدا معتبر شود |
|
بخواهد با اين بيان بگويد: من مى دانم و اميد دارم كه شب هجرانم چنانچه صبر نمايم، پايان خواهد يافت، ولى از طرفى مى بينم كه شيطان كه رقيب بنى نوع آدم است، چون از درگاه الهى به سبب سجده نكردنش بر آدم، رانده شد، دريافت كه قدرتى بر سلطه آدم و ذرّيّهاش ندارد و خود گدايى است از گدايان دربار حقّ، لذا:
«رَبِّ فَأَنْظِرْنِي ...»[٢]: (پروردگارا! پس مرا تا روزى كه خلق بر انگيخته مى شوند، مهلت ده ...) گفت، و خداوند سبحان فرمودش: «فَإِنَّكَ مِنَ الْمُنْظَرِينَ.»[٣]: (همانا تو از مهلت داده شده گان هستى.- چون مهلت يافت، «رَبِّ! بِما أَغْوَيْتَنِي، لَأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ، وَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ، إِلَّا عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ.»[٤]: (پروردگارا! چون مرا گمراه نمودى، من.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٠٥، ص ٢٣٧.
[٢] - حجر: ٣٦.
[٣] - حجر: ٣٧.
[٤] - حجر: ٣٩- ٤٠.