جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٩٠ - غزل ١٢٩ اى پسته تو خنده زده بر حديث قند!
مناجات كردى و آشكارا و در ظاهر براى تو عمل نمودند.- بگويد:
|
عاشق مهجور مخمورم بتِ ساقى كجاست؟ |
گو: خرامان شو كه پيش قدّ رعنا ميرمت |
|
|
اى كه عمرى شد كه تا بيمارم از مژگان تو |
گو: نگاهى كن كه پيش چشم شهلا ميرمت[١] |
|
|
حافظ! تو ترك غمزه خوبان نمى كنى |
دانى كجاست جاى تو، خوارزم يا خُجَند |
|
خواجه در بيت ختم خطاب به خود كرده و مى گويد: حال كه خود را به ديدار دوست محتاج مى دانى و ناز و كرشمههاى او تا هنگامى كه به كلّى از خود رها نگشتهاى، از تو دست بردار نيست، ناچار بايد چاره آن را از يكى از دو استاد بخواهى پس به نزد ابوالوفاى خوارزمى (متوفى ٨٣٠- يا كمال الدين مسعود خُجَندى (متوفى ٨٠٣) سفر كن و درد خود را بازگو نما تا شايد از راهنماييهاى ايشان بهرهمند شوى و درد هجرانت پايان پذيرد.
در جايى مى گويد:
|
كيميايى است عجب بندگىِ پيرِ مغان |
خاكِ او گشتم و چندين درجاتم دادند |
|
|
همّت پير مغان و نفسِ رندان بود |
كه ز بند غمِ ايّام نجاتم دادند[٢] |
|
و نير در جايى مى گويد:
|
ساقيا! عمر دراز و قدحت پُر مِىْ باد |
كه به سعى توام اندوهِ خمار آخر شد[٣] |
|
و همچنين در جايى مى گويد:
|
طبيب راه نشين، دردِ عشق نشناسد |
برو به دست كن اى مرده دل! مسيح دمى[٤] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١١١، ص ١١١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٧٣، ص ١٥٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٠٢، ص ١٧٠.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٦٦، ص ٤٠٥.