جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٥١ - غزل ١٣٧ بعد از اين دست من و دامن آن سرو بلند
دانستهام حضرتت بدون مَظهر و در كنار آن تجلّى نخواهى داشت كه:
١٠٣٦
«الهى! عَلِمْتُ بِاخْتِلافِ الآثارِ وَتَنَقُّلاتِ الْاطْوارِ انَّ مُرادَكَ مِنّى انْ تَتَعرَّفَ الَىَّ فى كُلِّ شَىْ ءٍ، حَتّى لا اجْهَلَكَ فى شَىْ ءٍ.»
[١]: (بار الها! با پى در پى در آمدن آثار و مظاهر و دگرگون شدن و تحوّلات دانستم كه مقصودت از من اين است كه خود را در هر چيز به من بشناسانى تا در هيچ چيز به تو جاهل نباشم.- به گفته خواجه در جايى:
|
گر چه آشفتگىِ حال من از زلف تو بود |
حلّ اين نكته هم از زلف نگار آخر شد[٢] |
|
|
شب و روزت به دعا عاشقِ بىدل گويد: |
كه مبيناد سهى قامتت از دهر گزند! |
|
محبوبا! عاشق دل دادهات همواره دعاگوى توست كه از دهرت آفتى نرسد (كه نمىرسد) تا بتواند از ديدارت بهرهمند گردد.
در واقع مى خواهد بگويد: الهى كه از دهر و كثرات به من آفتى نرسد تا به نظر استقلال ملكى به آنها بنگرم و از ملكوت و عالم امرىشان غافل بمانم. بخواهد بگويد:
١٢٦٤
«الهى! امَرْتَ بِالرُّجوعِ الَى الآثارِ، فَارْجِعْنى الَيْكَ بَكِسْوَةِ الانْوارِ وَهِدايَةِ الاسْتِبْصارِ، حَتّى ارْجِعَ الَيْكَ مِنْها كَما دَخَلْتُ الَيْكَ مِنْها، مَصونَ السّرّ عَنِ النَّظَرِ الَيْها وَمَرْفوعَ الْهِمَّةِ عَنِ الاعْتِمادِ عَلَيْها.»
[٣]: (بار الها! [پس از آنكه مرا به مشاهده انوارت مفتخر نمودى باز] امر فرمودى تا به سوى آثار و مظاهرت بازگشت نموده [و به آنها توجّه داشته باشم] پس مرا همراه با پوششى از [مشاهده] انوار خود، و هدايتى كه بصيرت و روشنايى دلم بدان حاصل شده باشد، به سوى خويش باز گردان، تا همان گونه كه از طريق آثار و مظاهر به تو راه يافتم، باز از اين راه به تو باز گردم، در حالى كه باطنم از نظر و توجّه [استقدلالى] به مظاهر مصون و محفوظ، و همّت و انديشهام از تكيه نمودن و بستگى به آنها برتر باشد.- بگويد:.
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٣، ص ٣٤٤.
[٣] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.