جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٩٣ - غزل ١٥٥ چو رويت مهر و مه تابان نباشد
هر چيزى بدان روشن است، اى نور! اى پاك و منزّه [از هر نقص]!) در جايى خبر از اين ديدارش داده و مى گويد:
|
ساقى! بيا، كه يار زِ رُخ پرده بر گرفت |
كارِ چراغِ خلوتيان باز در گرفت |
|
|
هر سَرْوْ قد كه بر مَهْ و خور جلوه مى فروخت |
چون تو در آمدى، پىِ كارِ دگر گرفت |
|
|
زين قصّه، هفت گنبدِ افلاك پر صداست |
كوته نظر ببين، كه سخن مختصر گرفت[١] |
|
|
چو لَعل ولؤلؤت در دلفروزى |
دُرِ دريا و لَعْلِ كان نباشد |
|
معشوقا! چيزى فريبنده تر از لعلِ لب و جمالت در حيات بخشى به عاشقانت نيست و هرگز دُرّ دريا و جواهر معدن دلربايى تو را ندارد.
در جايى مى گويد:
|
لبت مى بوسم و در مى كشم مِىْ |
به آبِ زندگانى بردهام پى |
|
|
لبش مى بوسم و خون مى خورد جام |
رخش مى بينم و گل مى كند خوى |
|
|
زبانت دركش اى حافظ زمانى |
حديث بىزبان را بشنو از نى[٢] |
|
و يا بخواهد بگويد: گرانبهاتر از گفتار لذّت بخش و نورانى و ارزشمندت در دُر دريا و كوه نيافتم، در حديث معراج درباره عنايتهايى كه خداوند به محبوبين درگاهش مى فرمايد، مىگويد:
١١٤٦
«ثُمَّ ارْفَعُ الْحُجُبَ بَيْنى وَبَيْنَهُ، فَأُنَعّمُهُ بِكَلامى، وَالَذّذُهُ بِالنَّظَرِ الَىَّ.»
[٣]: (سپس حجابهاى ميان خود و او را بر طرف نموده، و او را از سخن گفتن با خويش متنعّم نموده، و از لذّت نگريستن به خويش برخوردار مى نمايم.)
|
ميان خَطّ سبزت، لَعْلِ نوشين |
عَجَب گر چشمه حيوان نباشد |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠٣، ص ١٠٦.
[٢]. ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٧٨، ص ٤١٤.
[٣] - وافى، ج ٣، ابواب المواعظ، باب مواعظ اللَّه سبحانه، ص ٤٠.