جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٨١ - غزل ١٦٧ دل از من برد و روى از من نهان كرد
گويا خواجه را ديدارى كوتاه از حضرت محبوب ميسّر گشته، و سپس از آن مهجور مانده، اظهار ناراحتى از اين امر نموده و مى گويد:
|
دل از من برد و روى از من نهان كرد |
خدا را با كه اين بازى توان كرد؟ |
|
معشوق با جلوه اى دل از من ربود و هنوز بهره اى از جمالش نبرده به فراقم گرفتار ساخت و روى از من بپوشانيد. خدايا با چه كس چنين كنند؟ بخواهد بگويد:
|
آن تُركِ پرى چهره كه دوش از بَرِ ما رفت |
آيا چه خطا ديد كه از راهِ خطا رفت |
|
|
تا رفت مرا از نظر آن چشمِ جهان بين |
كس واقفِ ما نيست كه از ديده چه ها رفت |
|
|
اى دوست! به پرسيدنِ حافظ قدمى نِهْ |
زآن پيش كه گويند كه از دارِ فنا رفت[١] |
|
|
شبِ تنهايىام در قصدِ جان بود |
خيالش لطفهاى بيكران كرد |
|
محبوبم شبى كه از تعلّقات رسته بودم، در نظر داشت عنايتهاى بىپايان خويش را در حق من روا دارد و بكلّى از خويشم رهايى بخشد و لطفهاى بيكرانش را شامل حالم گرداند؛ امّا چون مرا به تمام وجود وارسته نديد، بگذاشتم و بگذشت. گويا مىخواست بفرمايد:
|
گوهرِ پاك ببايد كه شود قابل فيض |
ورنه هر سنگ و گِلى، لؤلؤ و مرجان نشود |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٩، ص ٦٤.