جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٧٢ - غزل ١٤٠ بيا كه رايت منصور پادشاه رسيد
|
بيا كه رايتِ منصورِ پادشاه رسيد |
نويدِ فتح و بشارت به مهر و ماه رسيد |
|
حال كه شاه منصور پرچم حكومت را بر افراشته و نويد گشايش و بشارتهاى ظاهرى و معنويّت را استشمام مى كنم، محبوبا! بيا و تجلّى نما تا از هجران رهايى.
يابم.
و ممكن است مورد خطاب خواجه در بيت، خود و يا سالكين و يا استاد طريق باشد و بخواهد بگويد: حال وقت بهرهمند شدن از معنويّت است.
|
جمالِ بخت، ز روىِ ظفر نقاب انداخت |
كمالِ عدل، به فريادِ داد خواه رسيد |
|
بخواهد بگويد: با آمدن شاه منصور كه مظهرى از مظاهر عدل الهى است بخت خفته راهروان كمال به بيدارى پيوست كه ديگر خواهند توانست به آزادى به كار خويش اشتغال داشته باشند؛ لذا مى گويد:
|
سپهر، دورِ خوش اكنون زند كه ماه آمد |
جهان به كامِ دل اكنون رسد كه شاه رسيد |
|
حال كه هنگام حكمفرمايى شاه منصور است و گردش ايّام به خوبى و خوشى بر وفق مراد ماست، بايد بكوشيم تا به ديدار حضرت دوست دست يافته و به كام دل و مقصد عالى انسانيّت خويش نايل گرديم.
|
ز قاطعانِ طريق اين زمان شوند ايمن |
قوافلِ دل و دانش كه مردِ راه رسيد |
|
با آمدن مرد راه (شاه منصور)، قافلههاى اهل دل و معنويّت و نيز سخنورانى كه در معارف گفتارى داستند از دست راهزنان طريق و بدگويانِ معرفتِ حضرت دوست (كه نمى گذاشتند كسى سخنى از معارف گويد و يا در راه سير الى اللّه قدمى بردارد و با گفتار خود آنان را از معنويّت منصرف مى ساختند)، ايمن و آسوده خاطر گشتند.