جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٨٨ - غزل ١٥٤ جمالت آفتاب هر نظر باد!
|
ز چشمِ شوخِ تو كى جان توان برد |
كه دايم با كمان اندر كمين است[١] |
|
و بگويد: پس از كشته شدنم،
|
چو لعلِ شكّرينت بوسه بخشد |
مذاقِ جان من زو پُر شكر باد! |
|
آرزوى من آن است كه از لعل لب و جذبه جمالت آب حياتم بخشى تا بقاء به تو يابم و عالَم طبع و جانم شكّرين و شيرين گردند. در جايى مى گويد:
|
لبت را آب حيوان گفتم، امّا |
چه جاىِ آب، كان ماءِ مَعين است[٢] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
دل، شوقِ لبت مُدام دارد |
يارب! ز لبت چه كام دارد |
|
|
جان، عشرتِ مِهْر و باده شوق |
در ساغرِ دل مُدام دارد[٣] |
|
و در جاى ديگر به صورت گله و شكايت مى گويد:
|
يك شَكَر انعامِ ما بود و لبت رُخصت نداد |
هم تو انصافش بده، شيرينْ لَبان اين كردهاند؟[٤] |
|
|
مرا از توست هر دم تازه عشقى |
تو را هر ساعتى، حُسنى دگر باد! |
|
محبوبا! تو در حسن بىنظيرى و تجليّات گوناگون تو هر لحظه عشق و كشش تازه در من پديد مى آورد و اشتياقم به مشاهده جمالت افزون مى شود، الهى! كه همواره جمال زيبايت براى من متجلّى باد! بخواهد بگويد:
١٣٧٧
«يا مَنْ انْوارُ قِدْسِهِ لأَبْصارِ مُحِبّيهِ رائِقَةٌ، وَسُبُحاتُ وَجْهِهِ لِقُلوبِ عارِفيهِ شائِقَةٌ! يا مُنى قُلوبِ الْمُشتاقينَ! وَيا غايَةَ آمالِ الْعارِفينَ!
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٩٢، ص ٩٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٩٢، ص ٩٨.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٩٥، ص ١٤٦.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦١، ص ٢٠٩.