جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٤٨ - غزل ١٣٧ بعد از اين دست من و دامن آن سرو بلند
مىكند.- به گفته خواجه در جايى:
|
هر كه شد محرمِ دل، در حرمِ يار بماند |
و آن كه اين كار ندانست، در انكار بماند |
|
|
اگر از پرده برون شد دلِ من، عيب مكن |
شكر ايزد كه نه در پرده پندار بماند |
|
|
جز دلم كو زِ ازل تا [به] ابد عاشق اوست |
جاودان كس نشنيدم كه دراين كار بماند[١] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
اى گل خوش نسيم من! بلبل خويش را مسوز |
كز سر صدق مى كند شب همه شب دعاى تو |
|
|
دلقِ گداى عشق را گنج بود در آستين |
زود به سلطنت رسد، هر كه بود گداى تو[٢] |
|
|
گفتم: اسرار غمت هرچه بُوَد گويم فاش |
صبر از اين بيش ندارم چه كنم تا كى و چند؟ |
|
معشوقا! چنان در غم هجرانت بىتاب و افسرده خاطر گشتهام كه با خود گفتم آن را فاش خواهم كرد، تا كى صبر نمايم؛ امّا با اين همه، جرأت بيان كردنش را ندارم؛ چرا كه:
١٠٣٣
«سِرُّكَ سُرُورُكَ انْ كَتَمْتَهُ، وَانْ اذَعْتَهُ كانَ ثُبُورَكَ.»
[٣]: (رازت شادمانى توست اگر كتمانش نمايى، و اگر فاش كنى موجب هلاكت و نابودىات مى گردد.).
و ممكن است منظور خواجه اين باشد كه: محبوبا! تا به كى به غم عشقت مبتلا باشم و آن را مخفى بدارم، جلوه اى كن و مرا از اين ناراحتى رهايى ده. به گفته خواجه در جايى:
|
گفتم: غم تو دارم، گفتا: غمت سر آيد |
گفتم: كه ماهِ من شو، گفتا: اگر بر آيد |
|
|
گفتم: كه نوشِ لعلت ما را به آرزو كُشت |
گفتا: تو بندگى كن، كو بنده پرور آيد |
|
|
گفتم: دل رحيمت، كى عزمِ صلح دارد؟ |
گفتا: بكِش جفا را تا وقت آن در آيد[٤] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٣، ص ٢١٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٩٦، ص ٣٥٨.
[٣] - فهرست موضوعى غرر و درر، باب السّر، ص ١٥٨.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٣٦، ص ١٩٣.