جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٨ - غزل ١٢٤ آن كس كه به دست، جام دارد
نمىگيرى، و كسى نمى تواند در پادشاهىات با تو منازعه نموده و در دستورت شريك تو، و در فرمانت ضدّ تو باشد، و هيچ كس نمى تواند در تدبيرت بر تو اعتراض كند.
[عالم] خلق و امر تنها براى توست، بلند مرتبه است [يا بلند مرتبه اى تواى] پروردگار عالميان.).
اينجاست كه تو را از قرب و انس و مشاهدات جانان بهره ها خواهد بود، لذا مىگويد:
|
بيرون ز لبِ تو ساقيا! نيست |
در دَوْر كسى كه كام دارد |
|
اى دوست! آنان كه كام از تو گرفته اند و مقام قرب حيات ابدى نصيبشان گرديده، آب حيات از لب حياتبخش و تجلّيات اسماء و صفاتى تو گرفتهاند.
بخواهد با اين بيان بگويد:
٩٣٥
«أَنْتَ الَّذى أَشْرَقْتَ الأَنْوارَ فى قُلُوبِ أَوْلِيآئِكَ حَتَّى عَرَفُوكَ وَ وَحّدُوكَ [وَجَدُوكَ]، وَأَنْتَ الَّذى أزَلْتَ الأَغْيارَ عَنْ قُلُوبِ أَحِبّائِكَ حَتَّى لَمْ يُحِبُّوا سِواكَ وَلَمْ يَلْجَئُوا إلى غَيْرِكَ، أَنْتَ الْمُونِسُ لَهُمْ حَيْثُ أَوْ حَشَتْهُمُ الْعَوالِمُ، وَأَنْتَ الَّذى هَدَيْتَهُمْ حَيْثُ اسْتَبانَتْ لَهُمُ الْمَعالِمُ.»
[١]: (تويى كه انوار را در دل اوليائت تابانيدى تا به مقام معرفت و شناسايى و توحيدت نائل آمدند: [يا: تو را يافتند]؛ و تويى كه اغيار را از دل دوستانت زدودى، تا اينكه غير تو را به دوستى نگرفته و به غير تو پناه نبردند، تويى ياد و مونس آنان آنگاه كه عالمها به وحشتشان انداخت و تو بودى كه ايشان را هدايت نمودى آنگاه كه نشانه ها بر آنان روشن گشت.- در جايى مى گويد:
|
لبت مى بوسم و در مى كشم مى |
به آب زندگانى بردهام پى |
|
|
لبش مى بوسم و خون مى خورد جام |
رُخش مى بينم و گل مى كند خوى[٢] |
|
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٧٨، ص ٤١٤.