جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٥٤ - غزل ١٥٠ تنت به ناز طبيبان نيازمند مباد!
|
بوى گل برخاست، گويى در چمنها روت بود |
بلبلان مستند، گويى ديده چون ماروت را |
|
|
تا به كى با تلخىِ هجرِ تو سازداى صنم! |
روى بنما تا ببيند حافظِ ماروت را[١] |
|
|
هر آن كه روى چو ماهت به چشمِ بد بيند |
بر آتش تو بجز چشمِ او سپند مباد! |
|
معشوقا! روى زيبا و جمال دلرباى تو را با ديده ظاهرى نمى توان ديد، بلكه با ديده باطن و نور ايمانت مى توان مشاهده نمود؛ كه:
١١١٦
«وَرَأَتْهُ الُقُلوبُ بِحَقائِقِ الايمانِ.»
[٢]: (و دلها با ايمان حقيقىشان او را مى بينند.) آنان كه مى خواهند تو و جمال دلربايت را با ديده ظاهر ببينند، سخت در اشتباهند و بايد همواره در آتش دورىات بسوزند، كه:
٢٤٣٥
«يا مَنِ احْتَجَبَ فى سُرادِقاتِ عَرْشِهِ عَنْ انْ تُدْرِكَهُ الابصارُ!»
[٣]: (اى خدايى كه در سراپردههاى عرش و موجوداتت از اينكه مبادا ديدگان تو را دريابند، محجوب گشتهاى.)؛ زيرا:
|
بيانِ وصفِ تو گفتن، نه حدّ امكان است |
چرا كه وصفِ تو، بيرون ز حدّ اوصاف است |
|
|
ز چشمِ عشق توان ديد روى شاهدِ غيب |
كه نور ديده عاشق زقاف تا قاف است |
|
|
ز مصحفِ رخِ دلدار، آيتى برخوان |
كه آن بيانِ مقاماتِ كشفِ كشّاف است[٤] |
|
كنايه از اينكه: محبوبا! ديده دلم بگشا تا به مشاهدهات نايل آيم.
|
در آ، كه در دل خسته، توان در آيد باز |
بيا، كه بر تنِ مرده، روان گرايد باز |
|
|
بيا، كه فرقتِ تو، چشمِ من چنان بر بست |
كه فتحِ بابِ وصالت مگر گشايد باز |
|
|
غمى كه چون سپهِ زنگ، مُلكِ دل بگرفت |
ز خيل شادىِ رومِ رُخَت زدايد باز[٥] |
|
|
شفا ز گفته شكّر فشانِ حافظ جوى |
كه حاجتت به علاجِ گلاب و قند مباد! |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٥، ص ٤٨.
[٢] - بحار الانوار، ج ٤، ص ٢٦، روايت ١.
[٣] - اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٧، ص ٧٦.
[٥] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٩، ص ٢٤٦.