جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٣٥ - غزل ١٦٠ حسب حالى ننوشتيم و شد ايامى چند
|
رندى آموز و كَرَم كن، كه نه چندين هنر است |
حيوانى كه ننوشد مى و انسان نشود |
|
|
گوهرِ پاك ببايد كه شود قابلِ فيض |
ورنه هر سنگ و گِلى، لؤلؤ و مرجان نشود[١] |
|
|
پير ميخانه چه خوش گفت به دُردى كشِ خويش |
كه مگو حالِ دلِ سوخته با خامى چند |
|
گويا خواجه هنگامى كه گرفتار عيب جويى مخالفين مرامش شده، به ياد گفتار استاد خود افتاده و خود را سرزنش نموده كه چرا به سخن پير خود گوش ندادى و اسرار خود را براى زاهد فاش نمودى تا تو را بيازارد. مگر نفرموده بود كه سالك نبايد حالات و مشاهدات و كمالات خويش را براى افراد خام و كسانى كه از اين معانى بىبهره اند در ميان بگذارد. در جايى مى گويد:
|
مشكلِ خويش بر پيرِ مغان بُردم دوش |
كو به تأييدِ نظر، حلّ معمّا مى كرد |
|
|
گفت: آن يار كزو گشت سرِدار بلند |
جرمش اين بود كه اسرار هويدا مى كرد[٢] |
|
و نيز مى گويد:
|
به پيرِ ميكده گفتم: كه چيست راه نجات؟ |
بخواست جام مى و گفت: راز پوشيدن[٣] |
|
|
حافظ، از شوقِ رخِ مِهْر فروغِ تو بسوخت |
كامكارا! نظرى كن سوى ناكامى چند |
|
معشوقا! در انتظار ديدار و تجلّيات خورشيد آسايت به نابودى كشيده شدم، اى آنكه همه چيز و همه عالم به كامت مى باشد! به ناكامان از مشاهده و وصالت نظرى كن و جمال دل افروزت را براى آنان آشكار نما، تا از تو كامى برگيرند.
كنايه از اينكه:
|
باز آى و دل تنگ مرا مونسِ جان باش |
وين سوخته را محرمِ اسرارِ نهان باش |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤٠، ص ١٩٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٠٥، ص ١٧٢.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٨٣، ص ٣٥٠.