جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٥١ - غزل ١٥٠ تنت به ناز طبيبان نيازمند مباد!
محبوبا! تو منزّه و پاكيزه از هر نقصى، و هر چيزى را به جاى خود نهادى و بدون نقص و كاستى آفريدى، و اين تويى كه عليم و بصير و حكيم و خبير و قديرى و به ساير كمالات آراستهاى، و مظاهر به تو زيبا و آراستهاند. الهى كه «به هيچ عارضه، شخصِ تو دردمند مباد!» ما بيماران عشقت را به ديدارت معالجه فرما و مپسند كه بيش از اين گرفتار هجرانت باشيم. بخواهد بگويد:
١٢٦٦
«الهى! مَنِ الَّذى نَزَلَ بِكَ مُلْتَمِساً قِراكَ فَما قَرَيْتَهُ؟! وَمَنِ الَّذى اناخَ بِبابِكَ مُرْتَجياً نَداكَ فَما اوْلَيْتَهُ، أَيَحْسُنُ انْ ارْجِعَ عَنْ بابِكَ بِالْخَيْبَةِ مَصْروفاً وَلَسْتُ اعْرِفُ سِواكَ مَوْلىً بِالاحْسانِ مَوُصوفاً؟!.»
[١]: (معبودا! كيست كه در طلب پذيرايىات بر تو فرود آمد و پذيرايىاش ننمودى؟! و كيست كه به اميد بخششت به درگاه تو مقيم شد و به او احسان نكردى؟! آيا سزاوار است به نوميدى از درگاهت برگردم با آنكه جز تو مولايى كه به نكوكارى ستوده باشد نمى شناسم؟!.- بگويد:
|
اى صاحبِ كرامت! شكرانه سلامت |
روزى تفقّدى كن درويشِ بينوا را[٢] |
|
|
در اين چمن چو در آيد خزان به يغمايى |
رَهَش به سروِ سهى قامتِ بلند مباد! |
|
معشوقا! الهى كه حوادث عالم طبيعت، خزان و پژمردهات نكند (كه نمى كند) و به قامت و قيّوميّتت كه عالَم بدان برپاست، رخنه اى وارد نسازد (كه نمى سازد) و همواره سرو قامتت مستدام و پا برجا باد (كه هست)!.
كنايه از اينكه: ما خزان ديدگان و پژمردگان و گرفتاران عالم هجران را با ديدارت خلاصى بخش و از ملالت برهان، كه:
١١١٣
«الهى! اسْتَشْفَعْتُ بِكَ الَيْكَ، وَ اسْتَجَرْتُ بِكَ مِنْكَ، اتَيْتُكَ طامِعاً فى احْسانِكَ، راغِباً [فِى امْتِنانِكَ]، مُسْتَسْقِياً وَبَلَ [وابِلَ] طَوْلِكَ، مُسْتَمْطِراً غَمامَ فَضْلِكَ.»
[٣]: (معبودا! تو را به درگاهت ميانجى و شفيع خود قرار داده و از تو به خود تو.
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣، ص ٤٠.
[٣] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٥.