جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٠٨ - غزل ١٧٠ دست در حلقه آن زلف دو تا نتوان كرد
دور ساز، و باطل را از باطنمان نابود، و حق را در درون ما بر قراردار، زيرا شكها و گمانها پيوندهاى فتنه و فساد شده و عيش خوش ما به عطايا و نعمتها را ناگوار مى سازند.).
و بگويد:
|
گلِ مرادِ تو آنگه نقاب بگشايد |
كه خدمتش چو نسيمِ سحر توانى كرد |
|
|
تو كز سراى طبيعت نمى روى بيرون |
كجا به كوى حقيقت گذر توانى كرد |
|
|
جمالِ يار ندارد نقاب و پرده، ولى |
غبارِ رَهْ بنشان تا نظر توانى كرد[١] |
|
|
به جز ابروى تو محرابِ دلِ حافظ نيست |
طاعتِ غير تو در مذهب ما نتوان كرد |
|
محبوبا! هرگز سرِ طاعت و بندگى به جز آستان تو را اختيار نخواهم كرد، تا ديگر بارم به ديدارت مشرّفم سازى.
بخواهد بگويد:
١٢٢٨
«الهى! تَرَدُّدى فِى الآثارِ يوجِبُ بُعْدَ الْمَزارِ، فَأَجْمِعْنى عَلَيْكَ بِخِدْمَةٍ توصِلُنى الَيْكَ؟ كَيْفَ يُسْتَدَلُّ عَلَيْكَ بِما هُوَ فى وُجودِهِ مُفْتَقِرٌ الَيْكَ؟ أَيَكونُ لِغَيْرِكَ مِنَ الظُّهورِ ما لَيْسَ لَكَ حَتّى يَكونَ هُوَ الْمُظْهِرَ لَكَ؟ مَتى غِبْتَ حَتّى تَحْتاجَ الى دَليلٍ يَدُلُّ عَلَيْكَ؟ وَمَتى بَعُدْتَ حَتّى تَكونَ الآثارُ هِىَ الَّتى توصِلُ الَيْكَ؟! ... عَمِيَتْ عَيْنٌ لا تَراكَ عَلَيْها رَقيباً.»
[٢]: (معبودا! تردّد و توجّهام به آثار و مظاهر، موجب دورى ديدارت گرديده، پس با بندگى اى كه مرا به تو واصل سازد، تصميم را بر خود متمركز گردان چگونه با چيزى كه در وجودش نيازمند به توست مى توان بر تو راهنمايى جست؟! آيا براى غير تو آنچنان ظهورى هست كه براى تو نباشد تا آن آشكار كننده تو باشد؟! كى غائب بوده اى تا نيازمند راهنمايى باشى كه بر تو رهنمون شود؟! و چه وقت دور بوده اى تا اينكه آثار و مظاهر مرا به تو واصل سازد؟ ... چشمى كه پيوسته تو را بر خود مراقب و نگاهبان نبيند، كور است.- بگويد:
|
فاش مى گويم و از گفته خود دلشادم |
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣٢، ص ١٢٣.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٨ و ٣٤٩.