جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٠٤ - غزل ١٥٦ چو آفتاب مى از مشرق پياله بر آيد
براستى كه خداوند با نيكوكاران مى باشد.)؛ امّا بىعنايت محبوب ممكن نيست كسى به جايى رسد؛ لذا در جايى مى گويد:
|
گر چه وصالش نه به كوشش دهند |
آن قدراى دل! كه توانى بكوش[١] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
به جِدّ و جَهْد چو كارى نمى رود از پيش |
به كردگار رها كرده بِهْ مصالحِ خويش[٢] |
|
|
نسيمِ وصلِ توگر بگذرد به تربتِ حافظ |
ز خاكِ كالبدش صد هزار ناله بر آيد |
|
محبوبا! نه تنها در اين جهان در انتظار ديدارت همواره مى نالم، بلكه اگر در اين حال بميرم و به خاك مُبَدَّل شوم و بر خاكم گذر كنى، فرياد و سوز آهم از خاكِ كالبدم برخواهد خواست. در جايى مى گويد:
|
حافظ، سر از لحد به درآرد به پاى بوس |
گر خاك او به پاى شما پى سپر شود[٣] |
|
خلاصه خواجه با اين بيان در مقام اظهار اشتياق خود به ديدار ديگر بار معشوق بوده و مى خواهد بگويد:
|
سينه مالامالِ درد است اى دريغا! مَرْهَمى |
دل ز تنهايى به جان آمد، خدا را همدمى |
|
|
چشمِ آسايش كه دارد زين سپهرِ گرم رو |
ساقيا! جامى بياور تا بياسايم دمى[٤] |
|
و بگويد:
|
اى خسروِ خوبان! نظرى سوى گدا كن |
رحمى به من سوخته بىسر و پا كن |
|
|
دردِ دلِ درويش و تمنّاى نگاهى |
زآن چشم سيه، مَسْت به يك غمزه دوا كن |
|
|
گر لاف زَنَد ماه كه مانَد به جمالت |
بنماى رُخ خويش و مَهْ انگشت نما كن[٥] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٤٨، ص ٢٦٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٣٢، ص ٢٥٤.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٢٥، ص ١٨٧.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٧٧، ص ٤١٣.
[٥] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٦٤، ص ٣٣٩.