جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٨٢ - غزل ١٦٧ دل از من برد و روى از من نهان كرد
|
هر كه در پيشِ بُتان بر سرِ جان مى لرزد |
بى تكلّف تنِ او لايقِ قربان نشود |
|
|
ذرّه را تا نبود همّتِ عالى، حافظ! |
طالبِ چشمه خورشيدِ درخشان نشود[١] |
|
با اين همه:
|
چرا چون لاله خونين دل نباشم؟ |
كه با من نرگسِ او سر گران كرد |
|
چرا به مانند گل لاله خونين دل از فراقش نباشم، با اينكه مى بينم جذبه جمال و چشمان مست او با من بىعنايت است، و در كُشتن و نابود نمودنم براى وصالش شتاب نمى نمايد؟.
بخواهد با اين بيان بگويد:
|
منم غريبِ ديار و تويى غريب نواز |
دمى به حالِ غريبِ ديارِ خود پرداز |
|
|
به هر كمند كه خواهى، بگير و بازم بند |
به شرطِ آنكه ز كارم نظر نگيرد باز |
|
|
درونِ سينه دلم چون كبوتران بطپيد |
چه آتشى است كه بر جانِ ما نهادى باز[٢] |
|
و بگويد:
|
صبا! گر چاره دارى، وقت، وقت است |
كه درد اشتياقم قصدِ جان كرد |
|
اى نفحات و تجلّيات حضرت دوست! اگر ممكن است هرچه زودتر دردم.
را چاره ساز شويد؛ زيرا درد اشتياق ديدن حضرت محبوب مرا مى كُشد.
بخواهد بگويد:
|
هواه خواه توام جانا! و مى دانم كه مى دانى |
كه هم ناديده مى دانى و هم ننوشته مى خوانى |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤٠، ص ١٩٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٠، ص ٢٤٠.