جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٥٠ - غزل ١٢٤ آن كس كه به دست، جام دارد
عشقش نسبت به محبوب زياده گردد.
|
نرگس همه شيوههاى مستى |
از چشمِ خوش تو وام دارد |
|
محبوبا! بر من آشكار است كه گل نرگس و تمامى جمالهاى ظاهرى وام دارِ دلفريبى تو مى باشند، و شيفتگى و فريبندگى آنان به خود نيست، پس چرا دل به آنها دهم و نگويم:
١٦٢٣
«أيَكُونُ لِغَيْرِكَ مِنَ الظُّهُورِ ما لَيْسَ لَكَ، حَتّى يَكُونَ هُوَ الْمُظْهِرَ لَكَ؟!»
[١]: (آيا براى غير تو آنچنان ظهورى هست كه براى تو نباشد، تا آن آشكار كننده تو باشد؟!.).
و نگويم:
|
چو رويت مهر و مَهْ تابان نباشد |
چو قدّت سرو در بستان نباشد |
|
|
چو لعل ولؤلؤت در دلفروزى |
دُر دريا و لعلِ كان نباشد |
|
|
به تو نسبت نباشد هيچ تن را |
نه تن، باللّه كه مثلث جان نباشد[٢] |
|
و به گفته خواجه در جايى:
|
عكس روى تو چو در آينه جام افتاد |
عارف از پرتوِ مى در طمع خام افتاد |
|
|
حُسن روى تو به يك جلوه كه در آينه كرد |
اين همه نقش در آئينه اوهام افتاد |
|
|
اين همه عكس مى و نقش مخالف كه نمود |
يك فروغ رُخ ساقى است كه در جام افتاد[٣] |
|
و در نتيجه بخواهد بگويد:
|
نيست بر لوح دلم جز الفِ قامت يار |
چه كنم حرف دگر ياد نداد استادم[٤] |
|
|
ذكر رُخ و زلف تو دلم را |
وِرْدى است كه صبح و شام دارد |
|
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٥٥، ص ١٣٨.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٢٤، ص ١٨٥.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٢٩، ص ٣١٦.