جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٩١ - غزل ١٧٩ دوش در حلقه ما قصه گيسوى تو بود
|
راهِ ما غمزه آن تُركِ كمان ابرو زد |
رَختِ ما، هندوىِ آن سروِ سهى بالا بُرد[١] |
|
و بگويد:
|
منِ سرگشته هم از اهلِ سلامت بودم |
دامِ راهم شكنِ طرّه هندوى تو بود |
|
محبوبا! منى كه امروز در فراقت به سرگشتگى بسر مى برم، روزگارى از سلامتى و ديدارت برخوردار بودم و كثرات عالَم مرا به تو و ملكوتشان رهنمون بودند. كنايه از اينكه: اينك
|
سينهام ز آتشِ دل در غمِ جانانه بسوخت |
آتشى بود در اين خانه كه كاشانه بسوخت |
|
|
تنم از واسطه دورىِ دلبر بگداخت |
جانم از آتشِ هجرِ رُخِ جانانه بسوخت |
|
|
هر كه زنجير سرِ زلفِ گره گيرِ تو ديد |
شد پريشان و دلش بر منِ ديوانه بسوخت |
|
|
ماجرا كم كن و باز آ، كه مرا مردمِ چشم |
خرقه از سر بدر آورد و به شكرانه بسوخت[٢] |
|
و بگويد:
|
بگشا بندِ قبا تا بگشايد دلِ من |
كه گشادى كه مرا بود ز پهلوىِ تو بود |
|
اى دوست! اين همه در فراقم مگذار و در جامه مظهريّتت، خود را از من پنهان مدار، لباس مظهريّت خود بگشا تا بار دگر مشاهدهات كنم و دلم از ديدارت گشوده گردد، زيرا هر گشايش و فَرَحى كه در گذشته داشتم از ديدار تو بود؛ بخواهد بگويد:
١٢٩١
«وَخُذْ بِقَلْبى الى مَا اسْتَعْمَلْتَ بِهِ الْقانِتينَ، وَاسْتَعْبَدْتَ بِهِ الْمُتَعَبّدينَ، وَاسْتَنْقَذْتَ بِهِ الْمُتَهاوِنينَ، وَأَعِذْنى مِمّا يُباعِدُنى عَنْكَ، وَيَحولُ بَيْنى وَبَيْنَ حَظّى مِنْكَ، ويَصُدُّونى عَمّا أُحاوِل لَدَيْكَ.»
[٣]: (و دل مرا به اعمالى كه اطاعت كنندگان را بر انجام آن بكار گرفتى و عبادت كنندگان را بر.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٩، ص ٢١٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٤، ص ٦٠.
[٣] - صحيفه سجاديه، دعاى ٤٧.