جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٦٨ - غزل ١٥٢ جان بىجمال جانان، ميل جنان ندارد
١١٤١
فى كُلِّ شَىْ ءٍ، حَتّى لا اجْهَلَكَ فى شَىْ ءٍ.»
[١]: (بار الها! با پى در پى در آمدن آثار و مظاهر و دگرگون شدن تحوّلات دانستم كه مقصودت از من اين است كه خود را در هر چيز به من بشناسانى تا در هيچ چيز به تو جاهل نباشم.- بگويد:
|
بيا تا گل بر افشانيم و مى در ساغر اندازيم |
فلك را سقف بشكافيم وطرحِ نو دراندازيم[٢] |
|
و بگويد:
|
گلعذارى ز گلستانِ جهان ما را بس |
زين چمن، سايه آن سروِ روان ما را بس |
|
|
يار با ماست، چه حاجت كه زيادت طلبيم |
دولتِ صحبتِ آن مونِس جان ما را بس |
|
|
نيست ما را بجز از وصلِ تو در سر هَوَسى |
اين تجارت ز متاعِ دو جهان ما را بس[٣] |
|
|
گر خود رقيبْ شمع است، احوال از او بپوشان |
كآن شوخِ سر بريده، بندِ زبان ندارد |
|
اى خواجه! چون تو را با حضرت دوست، الفتى و ديدارى حاصل شد، اسرار عشرت با او را از خودى و بيگانه پنهاندار، تا از انست با او باز ندارند؛ كه دشمنت به آزارت دست مى زند، و دوستت ممكن است تحمّل آنچه تو بر آنى را نداشته باشد؛ كه:
١١٢٨
«يا سَلْمانُ! لَوْ عُرِضَ عِلْمُكَ عَلى مِقْدادَ لَكَفَرَ؛ يا مِقْدادُ! لَوْ عُرِضَ عِلْمُكَ عَلى سَلْمانَ لَكَفَرَ.»
[٤]: (اى سلمان! اگر دانش تو بر مقداد عرضه شود، مسلّماً تحمّل آن را نخواهد داشت. واى مقداد! اگر علم تو بر سلمان عرضه شود، مسلّماً تحمل آن را نخواهد داشت.- نيز:
١١٢٩
«سِرُّكَ سُرورُكَ انْ كَتَمْتَهُ، وَانْ اذَعْتَهُ كانَ ثُبورَكَ.»
[٥]: (رازت شادمانى توست اگر كتمانش نمايى و اگر فاش كنى موجب هلاكت و نابودىات مى گردد.) در جايى.
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٩٣، ص ٢٩٢.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٢٦، ص ٢٥٠.
[٤] - بحار الانوار، ج ٢٢، ص ٤٤٠، روايت ٨.
[٥] - فهرست موضوعى غرر و درر، باب السرّ، ص ١٥٨.