جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٥٨ - غزل ١٣٨ بتى دارم كه گرد گل ز سنبل سايبان دارد
آستانت مى سايند.
در زيارت رسول الله ٦ مى خوانيم:
١٠٤١
«وَعَبَدْتَ اللّهَ حَتّى اتاكَ الْيَقينُ.»
[١]: (و تا هنگام آمدن يقين [مرگ كه امرى يقينى است] خدا را پرستيدى.).
و در روايتى هنگامى كه به حضرتش عرض مى شود: چرا خود را در عبادت به مشقّت مى اندازيد؟ مىفرمايد:
١٠٤٢
«الا اكُونُ عَبْداً شَكُوراً»
[٢]: (آيا بنده بسيار سپاسگذار نباشم.- اميرالمؤمنين ٧ نيز در پيشگاه الهى عرض مى كند:
١٠٤٣
«الهى! كَفى بىعِزّاً انْ اكُونَ لَكَ عَبْداً، وَكَفى بىفَخْراً انْ تَكُونَ لى رَبّاً. الهى! انْتَ لى كَما احِبُّ فَوَفّقْنى لِما تُحِبُّ.
[٣]: (معبودا»! اين سرافرازى مرا بس كه بنده تو باشم، و اين افتخار مرا بس كه تو پروردگار من باشى.
معبودا! تو براى من همان گونه هستى كه دوست دارم، پس مرا نيز به آنچه تو دوست مىدارى مؤفّق گردان.).
خلاصه خواجه بخواهد با اين بيان بگويد: تنها من نيستم كه ديدارت را طالبم، برگزيدگان از بندگانت هم سر عبوديّت به درگاهت براى اين امر مى سايند. به گفته خواجه در جايى:
|
بر آستانِ جانان، گر سر توان نهادن |
گلبانگِ سر بلندى، بر آسمان توان زد |
|
|
گر دولتِ وصالت، خواهد درى گشودن |
سرها بر اين تخيّل، بر آستان توان زد |
|
|
از شرم در حجابم، ساقى! تلطّفى كن |
باشد كه بوسه اى چند، بر آن دهان توان زد |
|
|
بر جويبار چشمم، گر سايه افكند دوست |
بر خاك رهگذارش، آبِ روان توان زد[٤] |
|
|
به فَتْراك ار همى بندى، خدا را زود صيدم كن |
كه آفتهاست در تأخير و طالب را زيان دارد |
|
[١] - كامل الزيارات، ص ١٥، باب ٣.
[٢] - اصول كافى، ج ٢، ص ٩٥، روايت ٦.
[٣] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ٩٤، روايت ١٠.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٩٧، ص ١٦٦.