جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٥٤ - غزل ١٦٣ خوش است خلوت اگر يار، يار من باشد
و نيز بگويد:
|
به كوى ميكده هر سالكى كه رَهْ دانست |
دَرِ دگر زدن، انديشه تبه دانست |
|
|
زمانه افسرِ شاهى نداد جز به كسى |
كه سر فرازىِ عالَم در اين كُلَه دانست[١] |
|
و بگويد:
|
بيانِ شوق چه حاجت، كه حالِ آتشِ دل |
توان شناخت ز سوزى كه در سخن باشد |
|
بخواهد بگويد: از سخنان آتش بار هر عاشق، سوز درونىاش را مى توان شناخت، نيازى به بيان آن از راه ديگر نيست.
كنايه از اينكه: محبوب خود، زمان عناياتش را به تو از گفتارهاى آتشينت دانسته چرا همواره سخن از اشتياق خود به ميان مى آورى و مى گويى:
|
رو بر رهش نهادم و بر من گذر نكرد |
صد لطف چشم داشتم و يك نظر نكرد |
|
|
سيلِ سرشك ما ز دلش كين به در نبرد |
در سنگِ خاره، قطره باران اثر نكرد |
|
|
ماهىّ و مرغ دوش نخفت از فغانِ من |
وآن شوخ ديده بين كه سر از خواب بر نكرد |
|
|
شوخى نگر كه مرغِ دلِ بال و پر كباب |
سوداىِ خام عاشقى از سر بدر نكرد[٢] |
|
و مى گويى:
|
هواى كوى تو از سر نمى رود ما را |
غريب را دلِ آواره در وطن باشد |
|
دلبرا! مىدانم از وطن اصلى خود كه ديدار ازلى توست دور ماندهام، و تعلّقات عالم بشرى مرا محروم از آن نموده و آواره گشتهام، با اين همه مى كوشم تا شايد بار دگر از حضرتت «أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟!»[٣]: (آيا من پروردگار شما نيستم؟!) بشنوم، و «بَلى،.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٧٨، ص ٨٩.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٩٦، ص ١٦٥.
[٣] - اعراف: ١٧٢.