جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٩٦ - غزل ١٦٩ ديدى اى دل! كه غم يار دگر بار چه كرد؟
|
آن تركِ پرى چهره كه دوش از بَرِ ما رفت |
آيا چه خطا ديد كه از راهِ خطا رفت |
|
|
تا رفت مرا از نظر آن چشمِ جهان بين |
كس واقف ما نيست كه از ديده چه ها رفت |
|
|
دور از رخ تو دمبدم از گوشه چشمم |
سيلاب سرشك آمد و طوفانِ بلا رفت |
|
|
از پاى فتاديم چو آمد شبِ هجران |
در درد بمانديم چو از دست دوا رفت |
|
|
اى دوست! به پرسيدنِ حافظ قدمى نه |
زآن پيش كه گويند كه از دارِ فنا رفت[١] |
|
و در نتيجه با اين بيان بخواهد تمنّاى پايان يافتن روزگار هجرانش را بنمايد و بگويد:
١٢٢١
«أَسْأَلُكَ بِسُبُحاتِ وَجْهِكَ وَبَانْوارِ قُدْسِكَ، وَابْتَهِلُ الَيْكَ بَعَواطِفِ رَحْمَتِكَ وَلَطائِفِ بِرّكَ، انْ تُحَقّقَ ظَنّى بِما اؤَمّلُهُ مِنْ جَزيلِ اكْرامِكَ وَجَميلِ انْعامِكَ فِى الْقُرْبى مِنْكَ وَالزُّلْفى لَدَيْكَ وَالتَّمَتُّعِ بِالنَّظَرِ الَيْكَ.»
[٢]: (به انوار [و يا عظمت] وجه [و اسماء و صفات] و به انوار [مقام ذات] پاك و مقدّست از تو در خواست نموده، و به عواطف مهربانى و لطائف احسانت تضرّع و التماس مى نمايم كه گمان مرا به آنچه از بخشش فراوان و انعام نيكويت، در قرب به تو و نزديكى و منزلت يافتن در نزدت و بهره مندى از مشاهدهات آرزومندم، تحقّق بخشى.)
|
ساقيا! جام مِيَمْ دِهْ، كه نگارنده غيب |
نيست معلوم كه در پرده اسرار چه كرد |
|
|
آن كه بر نقش زد اين دايره مينايى |
كس ندانست كه در گردشِ پرگار چه كرد |
|
بخواهد با اين بيان نيز گله از طالع خود كرده باشد و از استاد طريقش تمنّاى جامى از مىِ مشاهده حضرت دوست را بنمايد تا باز مورد نظر او قرار گيرد و ديدارش حاصل شود. مىگويد: درست است كه من و هيچ عاشقى از نصيب ازلى خويش (نسبت به ديدار حضرت محبوب) خبر نداريم، ولى كجا مى توانيم آرام بنشينيم و او را كه عزيزترين مقصد و مقصود است، طلب نكنيم، و سپس حسرت.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٩، ص ٦٤.
[٢] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٥.