جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢١١ - غزل ١٤٥ بوى خوش تو هر كه ز باد صبا شنيد
|
فراز و شيبِ بيابانِ عشق دام بلاست |
كجاست شير دلى كز بلا نپرهيزد؟[١] |
|
و در جايى نيز مى گويد:
|
چو دست بر سر زلفش زنم، به تاب رود |
ور آشتى طلبم، بر سرِ عتاب رود |
|
|
چو ماهِ نو رَهِ نظّاره گانِ بيچاره |
زند به گوشه ابرو و در حجاب رود |
|
|
طريقِ عشق پر آشوب وفتنه است اى دل! |
بيفتد آن كه در اين راه با شتاب رود[٢] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
دل از من برد و روى از من نهان كرد |
خدا را با كه اين بازى توان كرد |
|
|
شبِ تنهايىام در قصدِ جان بود |
خيالش، لطفهاى بىكران كرد |
|
|
چرا چون لاله، خونين دل نباشم |
كه با من نرگسِ او، سرگران كرد[٣] |
|
|
ما مِىْ به بانگِ چنگ نه امروز مى خوريم |
بس دير شد كه گنبدِ چرخ اين صدا شنيد |
|
نفحات شور آوردنده حضرت دوست تنها در اين جهان نيست كه عمرى ما را به مراقبه جمالش مشغول ساخته، دير زمانى است كه او بار امانت و ولايت خود را به مظاهرش عرضه و همگى جز انسان از حملش ابا كرده و وى مجنون وار تحمّل آن نموده؛ كه: «إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ، فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها، وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ، إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولًا.»[٤]: (همانا ما امانت را بر آسمانها و زمين و كوهها عرضه داشتيم و آنها از حمل آن خود دارى نموده و هراسيدند، ولى انسان آن را حمل نمود، زيرا او بسيار ستمگر و نادان بود.- به گفته خواجه در جايى ديگر:
|
در ازل پرتوِ حسنت ز تجلّى دم زد |
عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٢٧، ص ١٢٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٥٩، ص ١٤٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٦٧، ص ١٤٦.
[٤] - احزاب: ٧٢.