جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٣٤ - غزل ١٧٣ دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
|
وصفِ رخساره خورشيد ز خفّاش مپرس |
كه در اين آينه، صاحب نظران حيرانند |
|
|
جلوه گاهِ رخِ او، ديده من تنها نيست |
ماه و خورشيد همين آينه مى گردانند |
|
|
عهدِ ما با لبِ شيرين دهنان بست خدا |
ما همه بنده و اين قوم، خداوندانند[١] |
|
و بگويد:
|
من اگر كامروا گشتم و خوشدل، چه عجب؟ |
مستحق بودم و اينها به زكاتم دادند |
|
اگر حضرت دوست كه غنّى بالذّات است مرا مورد عنايات مخصوص خود قرار داده، عجيب نيست كه به فقر ذاتى خود پى برده و آن را مشاهده كرده بودم، و وى مرا شايسته ديدار خويش ديده بود كه زكات حسنش را عطا فرموده بخواهد بگويد:
|
كسى كه حُسنِ رخِ دوست در نظر دارد |
محقّق است كه او حاصلِ بصر دارد |
|
|
چو خامه بر خطِ فرمانِ او سرِ طاعت |
نهادهام، مگر او به تيغ بر دارد |
|
|
به پاى بوسِ تو دستِ كسى رسيد، كه او |
چو آستانه بدين دَر، هميشه سر دارد[٢] |
|
و بگويد:
|
سحرم هاتفِ ميخانه به دولتخواهى |
گفت: باز آى، كه ديرينه اين درگاهى |
|
|
همچو جَمْ جرعه مِىْ كش، كه زسرّ ملكوت |
پرتوِ جامِ جهان بين دهدت آگاهى[٣] |
|
|
بعد از اين روى من و آينه حُسنِ نگار |
كه در آنجا خبر از جلوه ذاتم دادند |
|
ى، حضرت محبوب را در كنار مظاهرش نمى توان شاهد بود، چرا كه او با مظاهر و محيط به آنها مى باشد. و چنانچه كسى را لياقت ديدارش نصيب گردد، جز به نور ايمان و ديده دل به ملكوت خود و مخلوق راه نخواهد يافت.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٧٢، ص ١٤٩.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٣١، ص ١٩٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٧٢، ص ٤٠٩.