جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٣٣ - غزل ١٧٣ دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
الْفَجْرِ.»[١]: (شب قدر، تا طلوع صبح، سلامت [و امنيت مطلق از هر بدى] مىباشد.) در جاى ديگر نيز مى گويد:
|
شبِ قدر است و طى شد نامه هجر |
سَلامٌ فيهِ حَتّى مَطْلَعِ الْفَجْر |
|
|
دلا! در عاشقى ثابت قدم باش |
كه در اين ره نباشد كار بىاجر[٢] |
|
و در جايى ديگر مى گويد:
|
تعَالَى اللّه، چه دولت دارم امشب |
كه آمد ناگهان، دلدارم امشب |
|
|
براتِ لَيْلَةُ الْقَدرى به دستم |
رسيد از طالعِ بيدارم امشب[٣] |
|
|
چون من از عشقِ رُخَش بىخود و حيران گشتم |
خبر از واقعه لات و مَناتم دادند |
|
بخواهد بگويد: در اين شهود (كه از عشق رخسار و تجلّيات محبوب بود) مرا حال حيرت در جمال معشوق دست داده و از خويش و عالم بىخبر گشتم و سرّ و حقيقت و ملكوتِ لات و منات[٤] (كه يكى از مخلوقات الهى مى باشند- نيز بر من آشكار گشت و بالعيان با ديده دل مشاهده نمودم كه: «أَلا! إِنَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ مُحِيطٌ.»[٥]: (آگاه باش! كه او بر هر چيزى احاطه دارد.- نيز: «هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ.»[٦]: (اوست آغاز و انجام و پيدا و نهان.- همچنين ديدم كه: «اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ.»[٧]: (خداوند، نور آسمانها و زمين مى باشد.) بخواهد بگويد:
|
در نظر بازى ما، بى خبران حيرانند |
من چنينم كه نمودم، دگر ايشان دانند |
|
[١] - قدر: ٦.( سلام، همان امنيّت مطلق است از تمام نواقص عالم بشريّت).
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٩، ص ٢٣٣.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢، ص ٥١.
[٤] - دو بت بزرگى كه بت پرستان آنها را مى پرستيدند، و اين دو تمثيل و كنايه از همه مظاهر است.
[٥] - فصّلت: ٥٤.
[٦] - حديد: ٣.
[٧] - نور: ٣٥.