جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢١٠ - غزل ١٤٥ بوى خوش تو هر كه ز باد صبا شنيد
نوشيدن باده مشاهدات حضرت دوست را ما در پوشش خرقه عالَم بشريّت و يا زهد، براى اين مستور مى داريم كه اسرار الهى قابل گفتگو براى هركس نمى باشد، اين باده نوشى ما ازلى است و استاد نيز از آن آگاه است. بخواهد بگويد:
|
عشقِ من با لب شيرينِ تو امروزى نيست |
دير گاهى است كز اين جامِ هلالى مستم[١] |
|
و بگويد:
|
مرا مهرِ سيه چشمان ز سر بيرون نخواهد شد |
قضاى آسمان است اين و ديگرگون نخواهد شد |
|
|
مرا روز ازل كارى بجز رندى نفرمودند |
هر آن قسمت كه آنجا شد، كم و افزون نخواهد شد |
|
|
مجالِ من همين باشد كه پنهان مهر او ورزم |
حديثِ بوس و آغوشش چه گويم، چون نخواهد شد[٢] |
|
لذا باز مى گويد:
|
يارب! كجاست محرم رازى كه يك زمان |
دل شرح آن دهد كه چه ديد و چه ها شنيد |
|
و ممكن است خواجه در اين بيت در مقام گله گذارى از حضرت محبوب بوده باشد و بگويد: محبوبا! آنچه ميان من و تو در هجر و وصلت گذشت محرمى را نمىبينم تا آن را بازگو كنم و گرنه گفتنى ها و شنيدنىهاى بسيار دارم. در جايى مىگويد:
|
اگر روم ز پىاش، فتنه ها برانگيزد |
ور از طلب بنشينم، به كينه برخيزد |
|
|
وگر به رهگذرى يك دم از وفا دارى |
چو گَرْد در رَهَش افتم، چو باد برخيزد |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤١٣، ص ٣٠٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٥٠، ص ٢٠٢.