اسرار خاموشان (شرح صحيفه سجاديه) - خلجي، محمد تقي - الصفحة ٣٢ - زمانه بعثت
از اصل بود، به عهده او مىگذاشت. قدرت دينار، ثابت و نامحدود بود. بستانكار (وام دهنده) بنابر رسم و آيين موجود، بر جان و مال و احياناً عِرض و ناموس بدهكار (وام گيرنده) استيلا داشت. مىتوانست او را به خدمت گزارى خود گيرد، به سوى جنگ گسيل كند، كتك بزند يا ناموس او را به حريفى بسپرد و طلب را از او دريافت كند. بهرهگيرى از عِرضِ زنان، تجارتى عادى بود. عبداللَّه بن جَدْعان، مالدارِ معروف تيمى قُرَشى كه از اشراف بنام مكه بود و گويند: پيمانِ معروف به «حِلْفُ الفضول»[١] در خانه او بسته شد، از اين راه سودهاى سرشارى مىبرد. درهم و دينار از هر راه كه به دست مىآمد مايه شرف و اعتبار بود. سيصد و شصت بت سنگى و فلزّى كه بعضى از آنها چشمانى از ياقوت سرخ و زيورهاى گرانبها از طلا داشت و صنايع بدوى در آرايش آن تفنّنها كرده بود، از فرازِ كعبه و درونِ آن نظارهگر استمرار فضايحى بود كه چون طمعورزى قريشيان را اقناع مىكرد، پنداشتند، مدينه فاضله است و از آن بهتر هيچ نيست. بتپرستى رمز سقوط و انحطاط معنويّتها و وسيله بسط تجارت و استقرار نفوذ قريشيان در سراسر عربستان، از حدود يمن تا مرزهاى شام بود. ائتلاف با قبايل عرب، كه سفر تابستان به شام و زمستان به يمن، در پناه آن نظم مىگرفت و از غارت كاروان به وسيله بدويان و صحرانشينان و گرسنگى و
[١] - داستان ياد كنندگان سوگند، ورقى زرّين به اوراق تاريخ زندگى قريش افزوده است.« حِلفُ الْفُضُول» چهره ديگر اين مردمسرسخت را نشان مىدهد. چهرهاى كه انعكاس صفا و لطف و سادگى زندگى بيابانى و روحيّه مردم آن سرزمين است. چهرهاى كه آثار جوانمردى، زيرْدستنوازى و در نهايت خوى و خصلت آدمى را در خطوط آن مىتوان خواند، آنچنان كه چهره اهريمنى و زشت خويى و ستمكارى آنان را در« حرب فجار» و ديگر جنگهاى خونين مىنماياند. شگفت نيست كه محمد٦ شركت خود را در اين جمع از لحظههاى پرارزش و بسيار زيباى زندگى خود مىداند. هنگامى كه به پيامبرى رسيده بود مىفرمود: در خانه عبداللَّه بن جُدعان، در پيمانى شركت كردهام كه اگر به جاى آن« شتران سرخ موى» به من مىدادند آنچنان شاد و مسرور نمىشدم و اگر اكنون نيز مرا به چنان جمعى فراخوانند، مىپذيرم. داستان حِلف الفضول چنين است: مردم مكّه با يكديگر سوگند خورده و پيمان بسته بودند، كه مكّه را از هجوم دشمن بيگانه نگهبانى كنند. قبيلهها نيز با يكديگر چنين پيمانهايى داشتند و هر قبيلهاى مردم خود را از آسيب قبايل ديگر حمايت مىكرد. امّا اگر كسى جز مردم مكّه در اين شهر به سر مىبرد و خويشاوندى نداشت كه به پشتيبانى او برخيزد، هيچ كس به داد او نمىرسيد. روزى مردى از« بنى اسد بن خُزَيمه» براى تجارت به مكَه آمد. مردى از« بنى سهم» كالاى او را خريد و بهاى آن را نپرداخت. مرد اسدى دادخواهى نزد قريش برد و از آنان يارى طلبيد، اما كسى به سخن او گوش نداد. آن مرد از كوه ابوقُبَيس بالا رفت و شعرهايى خواند و قريش را به يارى خود طلبيد. قريش از كرده خويش پشيمان شدند و پيمانى بستند كه از آن پس نگذارند به هيچ غريبى ستم شود و چون اين پيمان علاوه بر سوگندها و پيمانهاى گذشته بود، آن را« حِلْفُ الفُضُول» ناميدند.( تاريخ يعقوبى، ج ٢، ص ١٢ و محمد خاتم پيامبران، ج ١، ص ٢ و ١٩١)