اسرار خاموشان (شرح صحيفه سجاديه) - خلجي، محمد تقي - الصفحة ٤٠٣ - آموزه قرب و تعالى خداوند
|
گدا چون كَرَم بيند و لطف و ناز |
نگردد ز دنبالِ بخشنده باز |
|
|
چو ما را به دنيا تو كردى عزيز |
به عُقبى همين چشم داريم نيز |
|
|
عزيزى و خوارى تو بخشى و بس |
عزيزِ تو خوارى نبيند ز كس |
|
|
خدايا به عِزّتْ كه خوارم مكن |
به ذُلِّ گنه شرمسارم مكن |
|
|
مسلّط مكن چون منى بر سرم |
ز دست تو بِهْ گر عقوبت بَرَم |
|
|
به گيتى بَتر زين نباشد بدى |
جفا بردن از دستِ همچون خودى |
|
|
گرم بر سر افتد ز تو سايهاى |
سپهرم بوَد كهترين پايهاى |
|
|
اگر تاج بخشى سر افرازدم |
تو بردار تا كس نيندازدم |
|
|
تو دانى كه مسكين و بيچارهايم |
فرومانده نفس امارّهايم |
|
|
نمىتازد اين نَفْسِ سركش چنان |
كه عقلش تواند گرفتن عِنان |
|
|
كه با نفس و شيطان برآيد به زور؟ |
مصاف پلنگان نيايد ز مور |
|
|
به مردان راهت كه راهى بده |
وز ين دشمنانم پناهى بده |
|
|
خدايا به ذاتِ خداونديت |
به اوصافِ بىمثل و ماننديت |
|
|
به لبّيك حجّاجِ بيتُالحرام |
به مدفون «يَثْرِبْ» عليهالسّلام |
|
|
به تكبيرِ مردانِ شمشيرزن |
كه مردِ وغا را شمارنْد زن |
|
|
به طاعاتِ پيرانِ آراسته |
به صدقِ جوانانِ نوخاسته |
|
|
كه ما را در آن ورطه يك نَفَس |
ز ننگ دو گفتن به فريادرس |
|
|
اميدست از آنان كه طاعت كنند |
كه بىطاعتان را شفاعت كنند |
|
|
به پاكان كز آلايشم دوردار |
و گر زلّتى رفت معذور دار |
|
|
خدايا به ذِلّت مران از درم |
كه صورت نبندد درى ديگرم |
|
|
ور از جهل غايب شدم روزِ چند |
كنون آمدم در به رويم مبند |
|
|
چه عذر آرم از ننگِ تردامنى؟ |
مگر عجز پيش آورم كِاىْ غنى |
|
|
فقيرم به جُرم و گناهم مگير |
غنى را ترحّم بوَد بر فقير |
|
|
چرا بايد از ضعف حالم گريست |
اگر من ضعيفم پناهم قوى است[١] |
|
آموزه قُرب و تعالى خداوند
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ الِهِ وَقِنا مِنْكَ وَ احْفَظْنابِكَ وَ اهْدِنا الَيْكَ وَ لاتُباعِدْنا مِنْكَ. انَّ مَنْ تَقِهِ يَسْلَمْ وَ مَنْ تَهْدِهِ يَعْلَمْ وَ مَنْ تُقَرِّبْهُ الَيْكَ يَغْنَمْ. بارخدايا! بر محمد و دودمانش درود فرست و ما را از خشم خود، دور نگاه دار، و در پناهِ خويش، حفظ فرما و به سوى خود راه نما، و از ساحتِ قربِ خود، دور مَدار؛ كه هركه را تو نگاه دارى، بىگزند مانَد، و هركه را تو راه نمايى، دانا شود، و هركه را تو به خود نزديك سازى، بهره بىرنج و زحمت بَرَد.
حقيقت خداوند در قلبِ آموزههاى اسلام جاى دارد. خداى واحد، مطلق، نامتناهى، رحمن، رحيم؛ يگانهاى كه هم متعالى است و هم درونى: «قَرُبَ فَنَأى، وَ عَلا فَدَنا.[٢] نزديك است و دور از دسترس، بالاست و با همه كس» و برتر از آنى كه به تصور در آيد: معشوق چون نقاب ز رخ در نمىكشد/ هركسى حكايتى به تصوّر چرا كند؟ (حافظ).
حقيقت مركزى همه فرقههاى اسلامى است و شهادت به توحيد، محورى است كه، در هر آن چه مربوط به اسلام است در پيرامون آن معنا مىيابد. و شهادت به توحيد نيز در
[١] - نهجالبلاغه، خطبه ١٩٥
[٢] - نهجالبلاغه، خطبه ١٩٥