اصول فقه شيعه - فاضل لنكرانى، محمد - الصفحة ٤٦١ - ١- نظريّه مرحوم آخوند
تضادّ مىبيند. نه اين كه بگوييم: «سواد و بياض قابل اجتماع نيستند ولى اسود و ابيض قابل اجتماعند زيرا هر دو براى اعم وضع شدهاند و اجتماع هر دو- يكى بهلحاظ متلبّس و ديگرى بهلحاظ منقضى- است و هر دو حقيقت مىباشند». در اوصاف ديگر نيز همينطور است ما بين قيام و قعود، تضاد مىبينيم و اين تضاد در محدوده قيام و قعود نيست و وقتى هيئت مشتق عارض بر آنها شد و به صورت قائم و قاعد درآمد هم بين آن دو تضادّ مطرح است و كسى نمىتواند بگويد:
«در مشتق آنها- بهلحاظ اين كه هر دو براى اعم از متلبّس و منقضى وضع شدهاند- تضاد مطرح نيست» و ممكن است يك انسان در آنِ واحد هم حقيقتاً قائم باشد و هم حقيقتاً قاعد باشد» مسئله اينطور نيست. لذا خود اين تضادّ بين صفات- مثل تضادّ بين مبادى آنها- دليل بر اين است كه مشتق براى خصوص متلبّس به مبدأ در حال وضع شده است. [١] ولى آيا اين را، دليل مستقلى بهحساب مىآوريد، در مقابل تبادر و عدم صحت سلب- اگر عدم صحت سلب نقشى داشته باشد، كه ندارد- يا آنكه اين دليل هم به تبادر برگشت مىكند؟ شما از كجا مىگوييد: بين اين صفات، تضاد وجود دارد؟ حتماً اين معنا متبادر است و اگر مسأله تبادر را كنار بگذاريم و آن را- برفرض- مورد مناقشه قرار دهيم، تضادّ هم مورد مناقشه قرار مىگيرد و ممكن است كسى بگويد: «بين سواد و بياض با اسود و ابيض فرق وجود دارد. اجتماع سواد و بياض، اجتماع ضدّين و محال است ولى بين اسود و ابيض تضادى وجود ندارد تا اجتماعشان غيرممكن باشد».
بنابراين آنچه هست و نيست به تبادر برمىگردد و حرفهاى ديگر، يا اساسى ندارد و يا اگر هم اساس دارد به تبادر برگشت مىكند. مثلًا يكى از بحثهايى كه در آينده مطرح مىشود اين است كه آيا مشتق داراى يك مفهوم بسيط است يا داراى مفهوم مركّب؟
ولى بحث بساطت و تركيب، ربطى به تبادر ندارد، تازه خود آنهم بايد از راه تبادر درست شود و الّا آنهم يك بحث فلسفى نيست كه ما بخواهيم- مثل مرحوم نائينى-
[١]- كفاية الاصول، ج ١، ص ٦٨ و ٦٩.