اصول فقه شيعه - فاضل لنكرانى، محمد - الصفحة ٣٩٦ - بررسى راه حلّ سوّم
آيا جا دارد بهلحاظ اين كه اين فرد با فرد ديگر داراى قدر جامع است ما بياييم تلبّسى را كه به آن فرد اضافه و ارتباط دارد به حساب افراد ديگر اين كلّى بگذاريم؟ به عبارت روشنتر: اگر زيد الآن تلبّس به ضرب داشته باشد آيا شما مىتوانيد بگوييد: «زيد مصداق براى طبيعت انسان است و انسان، مشترك بين زيد و عَمرو است پس تلبّس به ضرب كه اضافه به زيد دارد ما در منقضى عنه المبدأ، اضافه به عَمرو كنيم؟ زيد ديروز متلبّس به مبدأ ضرب بوده ولى ما امروز به عَمرو عنوان ضارب را بدهيم، چون عَمرو با زيد در ماهيت كلّيه- يعنى ماهيت انسانيت- مشتركند و وقتى يكى از دو فرد ماهيت، متلبّس به مبدأ بود ما مىتوانيم آن مبدأ را به فرد ديگر نسبت دهيم، اگرچه فرد دوّم هيچ تلبّسى به مبدأ پيدا نكرده است؟» چه كسى مىتواند چنين چيزى بگويد؟ مسأله عاشورا كه شما مطرح مىكنيد مانند مسأله زيد و عَمرو است، زيرا اولين عاشورا يعنى روز دهم محرم سال شصت و يك هجرى، به قول شما يك فرد از كلّى عاشوراست كه در آن روز آن فاجعه عظيم به وقوع پيوست، ولى شما اگر خواستيد بر عاشوراى دوّم نيز «مقتل الحسين عليه السلام» را اطلاق كنيد، عاشوراى دوّم فرد ديگرى از آن كلّى است نه اين كه همان فرد باشد و در طول ساليان، باقىمانده و باقى خواهد ماند.
آن فرد باقى نمانده است، آن فرد، منقضى شده و تصرّم پيدا كرده است و دهم محرم سال شصت و دوم هجرى، فرد ديگرى است مانند زيد و عَمرو است. زيد و عَمرو، اگرچه در مفهوم كلّى مشتركند ولى دو فردند و ما نمىتوانيم تلبّس يك فرد به مبدأ را درنظر گرفته و بقاء آن را در ارتباط با فرد ديگر ملاحظه مىكنيم. نفس همان فرد بايد باقى باشد، زيد بايد بعد از تلبّس باقى باشد تا ببينيم آيا مىتوانيم عنوان ضارب را حقيقتاً به او اطلاق كنيم يا نه؟ و در زمان، نفس آن فرد- كه عاشوراى اوّل است- قابليت بقاء ندارد و عاشوراى دوّم فرد ديگرى است كه تحقّق پيدا كرده و معنا ندارد فعلى را كه با يكى از دو فرد ارتباط دارد، ما به فرد ديگر نسبت دهيم. لذا اين جواب هم نمىتواند اشكال از اسم زمان را برطرف كند.