تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٨٥
اينجا بود كه «ابليس» مورد بازپرسى قرار گرفت و خدا به او «گفت: اى ابليس چرا تو با سجدهكنندگان نيستى»؟ «قالَ يا إِبْلِيسُ ما لَكَ أَلَّا تَكُونَ مَعَ السَّاجِدِينَ».
***
«ابليس» كه غرق غرور و خودخواهى خويش بود،- آن چنان كه عقل و هوش او را پوشانده بود- گستاخانه در برابر پرسش پروردگار به پاسخ پرداخته «گفت: من هرگز براى بشرى كه او را از خاك خشكيدهاى- كه از گِل بدبوئى گرفته شده است- آفريدهاى سجده نخواهم كرد» «قالَ لَمْ أَكُنْ لِأَسْجُدَ لِبَشَرٍ خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ».
آتش نورانى و فروزنده كجا، و خاك تيره و متعفن كجا؟ آيا موجود شريفى همچون من، در برابر موجود پستترى بايد خضوع و تواضع كند؟! اين چه قانونى است؟!.
***
او كه از اسرار آفرينش بر اثر خودخواهى و غرور بىخبر مانده بود، و بركات خاك را كه منبع هر خير و بركتى است به دست فراموشى سپرده بود و از آن مهمتر آن روح شريف و عظيم الهى را كه در آدم وجود داشت، ناديده مىگرفت، ناگهان از اوج مقامى كه داشت سقوط كرد، ديگر شايسته نبود كه او، در صف فرشتگان باشد، لذا بلافاصله «خدا به او فرمود: از آن (از بهشت يا از آسمانها و يا از صفوف فرشتگان) بيرون رو كه تو رجيم و رانده شده درگاه مائى» «قالَ فَاخْرُجْ مِنْها فَإِنَّكَ رَجِيمٌ».
***
و بدان كه، اين غرور تو مايه كفرت شد، و اين كفر براى هميشه تو را مطرود