تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣٠١
همراه من به نخلستان بيا.
او به دنبال من حركت مىكرد تا نزديك نخلستان رسيديم، من شروع به كندن حفرهاى كردم، و او به من كمك مىكرد كه خاك را بيرون آورم، هنگامى كه حفره تمام شد، من زير بغل او را گرفتم و در وسط حفره افكندم ...
در اين هنگام، هر دو چشم پيامبر صلى الله عليه و آله پر از اشك شد ... سپس دست چپم را به كتف او گذاشتم كه بيرون نيايد و با دست راست خاك بر او مىافشاندم! و او پيوسته دست و پا مىزد، و مظلومانه، فرياد مىكشيد پدر جان! چه با من مىكنى؟ در اين هنگام، مقدارى خاك به روى ريشهاى من ريخت او دستش را دراز كرد و خاك را از صورت من پاك نمود، ولى من، همچنان قساوتمندانه خاك به روى او مىريختم، تا آخرين نالههايش در زير قشر عظيمى از خاك محو شد!.
در اينجا پيامبر صلى الله عليه و آله در حالى كه بسيار ناراحت و پريشان بود و اشكها را از چشم پاك مىكرد، فرمود: اگر نه اين بود كه رحمت خدا بر غضبش پيشى گرفته، لازم بود هر چه زودتر انتقام از تو بگيرد!. «١»
و نيز در حالات «قيس بن عاصم» كه از اشراف و رؤساى قبيله «بنى تميم» در جاهليت بود، و پس از ظهور پيامبر صلى الله عليه و آله، اسلام آورد مىخوانيم:
«روزى به خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آمد تا بار گناه سنگينى را كه بر دوش مىكشيد، شايد سبك كند.
عرض كرد: «در گذشته گروهى از پدران بر اثر جهل و بى خبرى دختران بىگناه خود را زنده به گور كردند، من نيز دوازده دختر نصيبم شد كه همه را به اين سرنوشت شوم مبتلا ساختم!.