تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣٠٠
با خوشحالى و هيجان وصفناپذيرى به خانه باز مىگشت، اما واى اگر به او خبر مىدادند كه نوزاد دختر است آتش خشم و اندوه جان او را در بر مىگرفت. «١»
داستان «وئاد» پر از حوادث بسيار دردناك و چندش آور است.
از جمله نقل كردهاند: مردى خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آمد، اسلام آورد، اسلامى راستين، روزى خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله رسيد و سؤال كرد: آيا اگر گناه بزرگى كرده باشم، توبه من پذيرفته مىشود، فرمود: خداوند توّاب و رحيم است، عرض كرد اى رسول خدا صلى الله عليه و آله گناه من بسيار عظيم است، فرمود: واى بر تو هر قدر گناه تو بزرگ باشد، عفو خدا از آن بزرگتر است.
عرض كرد: اكنون كه چنين مىگوئى بدان: من در جاهليت به سفر دورى رفته بودم، در حالى كه همسرم باردار بود، پس از چهار سال باز گشتم، همسرم به استقبال من آمد، نگاه كردم دختركى در خانه ديدم، پرسيدم: دختر كيست؟ گفت:
دختر يكى از همسايگان است!.
من فكر كردم ساعتى بعد به خانه خود مىرود اما با تعجب ديدم نرفت، غافل از اين كه: او دختر من است و مادرش اين واقعيت را مكتوم مىدارد، مبادا به دست من كشته شود.
سرانجام گفتم: راستش را بگو اين دختر كيست؟ گفت: به خاطر دارى هنگامى كه به سفر رفتى باردار بودم، اين نتيجه همان حمل است و دختر تو است!.
آن شب را با كمال ناراحتى خوابيدم، گاهى، به خواب مىرفتم و گاهى، بيدار مىشدم، صبح نزديك شده بود، از بستر برخاستم و كنار بستر دخترك رفتم در كنار مادرش به خواب رفته بود، او را بيرون كشيدم و بيدارش كردم و گفتم: