تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ١٣٠
پرده از روى كار خود برداشتند، رو به سوى لوط عليه السلام كرده، گفتند: نترس آنها به تو آسيبى نمىرسانند. و در آيه ٣٧ سوره «قمر» مىخوانيم: «هنگامى كه آنها بر جسارت خويش افزودند و تصميم بر تجاوز به ميهمانان گرفتند، چشمانشان را نابينا ساختيم» (وَ لَقَدْ راوَدُوهُ عَنْ ضَيْفِهِ فَطَمَسْنا أَعْيُنَهُمْ) و چنانكه در بعضى از روايات آمده يكى از فرشتگان مشتى خاك به صورت آنها پاشيد، همه نابينا شدند، (و فرياد زنان باز گشتند).
***
در اينجا سخن الهى درباره اين قوم اوج مىگيرد، و در دو آيه فشرده و كوتاه سرنوشت شوم آنها را به صورتى قاطع و كوبنده و بسيار عبرتانگيز، بيان مىكند، مىگويد: «سرانجام فرياد صيحه وحشتناكى به هنگام طلوع آفتاب، همه را فرا گرفت» «فَأَخَذَتْهُمُ الصَّيْحَةُ مُشْرِقِينَ».
اين صيحه، ممكن است صداى يك صاعقه عظيم و يا صداى يك زلزله وحشتناك بوده باشد، و به هر حال فريادى بود كه: از وحشت آن همگى بيهوش شدند، و يا جان خويش را از دست دادند.
و مىدانيم: امواج صوتى هنگامى كه از حدّ معينى بگذرد، آزار دهنده و وحشتانگيز است، و از آن هم كه فراتر برود انسان را مدهوش مىكند، و يا ارگانهاى حياتى را به كلى از كار مىاندازد، و حتى ممكن است ساختمانها را ويران سازد.
***
و به اين اكتفا ننموديم بلكه شهر آنها را به كلى زير و رو كرديم «بالاى آن را پائين و پائين را بالا قرار داديم»! «فَجَعَلْنا عالِيَها سافِلَها».
اين مجازات نيز براى آنها كافى نبود، «به دنبال آن بارانى از سجّيل (گلهاى