بهشت و دوزخ از نگاه قرآن و حديث - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٦٤٩ - ١٣/ ١٠ وليد بن مغيره
يعنى قريش « [به ايشان] بگو كه شما را از صاعقهاى چون صاعقه [ى وارد آمده بر قوم] عاد و ثمود، هشدار مىدهم»، لرزه بر اندام وليد افتاد و موهاى سر و ريشش سيخ شد، و يكراست به طرف خانهاش رفت و نزد قريش بر نگشت.
قريش پيش ابو جهل رفتند و گفتند: اى ابو حكم! ابو عبد شمس به دين محمّد گرويده است. مگر نديدى كه به سوى ما باز نگشت؟ بامداد، ابو جهل نزد وليد رفت و گفت: عمو جان! تو ما را سرافكنده و رسوا كردى و دشمنانمان را خوشحال نمودى و به دين محمّد گرويدى.
وليد گفت: من به دين او نگرويدهام؛ امّا از او كلام بلند عجيبى شنيدم كه از شنيدن آن مو بر بدن، راست مىشود!
ابو جهل گفت: آيا آن، خطابه است؟
گفت: نه، خطابه، گفتارى پيوسته است، در حالى كه اين، گفتارى گسسته است و اجزاى آن به هم شباهت ندارند.
ابو جهل گفت: پس شعر است؟
وليد گفت: نه، من اشعار عرب را از بسيط و مديد و رمل و رجز، شنيدهام. سخن او شعر هم نيست.
گفت: پس چيست؟
وليد گفت: بگذار در بارهاش بينديشم.
فردا كه شد، گفتند: اى ابو عبد شمس! در باره آنچه گفتيم، چه مىگويى؟
گفت: بگوييد: جادوست؛ زيرا گفتار او دلهاى مردم را مسحور مىكند.
پس خداوند در اين باره بر پيامبرش چنين نازل كرد: «مرا با آن كه [او را] تنها آفريدهام، وا گذار». از اين جهت، او را تنها مىناميدند كه به قريش گفت: يك سال، من به تنهايى بر خانه كعبه جامه مىپوشانم و يك سال شما با هم، چنين كنيد. او ثروت و باغهاى بسيار داشت.
ده پسر در مكّه، و ده غلام داشت كه به هر غلامى هزار دينار داده بود تا با آن تجارت كند، و اين مبلغ، قنطارِ آن زمان بود- به قولى، قنطار، عبارت بوده از يك پوست گاو پر از طلا.
پس خداوند، اين آيات را فرو فرستاد: «مرا با آن كه [او را] تنها آفريدم، وا گذار» تا «صَعُوداً» و آن نام كوهى است، «آن گاه نظر كرد، سپس رو ترش نمود و چهره در هم كشيد. آن گاه پشت گردانيد و تكبّر ورزيد و گفت: اين [قرآن] جز سِحرى كه [به برخى]