بهشت و دوزخ از نگاه قرآن و حديث - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٦٣٧ - ١٣/ ٧ ابى بن خلف
او را به اسلام دعوت كرده بود و اين خبر به عقبه رسيده بود. عقبه [در اين برخورد] به او گفت: از تو راضى نمىشوم، مگر آن كه نزد محمّد بروى و به صورتش تف بيندازى و دشنامش دهى و تكذيبش كنى.
معمّر گفت: امّا خداوند، قدرت انجام دادن اين كار را به او نداد. چون روز بدر شد، عقبة بن ابى معيط از جمله كسانى بود كه به اسارت در آمد. پيامبر صلى الله عليه و آله به على بن ابى طالب عليه السلام دستور داد او را بكشد. عقبه گفت: اى محمّد! از ميان اينان فقط من كشته شوم؟
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «آرى».
گفت: به خاطر چه؟
فرمود: «به خاطر كفر و نابكارى و گستاخىات بر خدا و پيامبر او».
پس، على بن ابى طالب برخاست و گردن او را زد.
و امّا ابىّ بن خلف گفت: به خدا سوگند، محمّد را مىكشم. اين سخن به گوش پيامبر خدا صلى الله عليه و آله رسيد. فرمود: «نه! به خواست خدا من او را خواهم كشت».
اين سخن پيامبر صلى الله عليه و آله او را به وحشت انداخت و [به ناقل] گفت: تو را به خدا، آيا واقعاً شنيدى كه او اين سخن را بگويد؟
گفت: آرى.
ابىّ بن خلف به شدّت نگران شد؛ چون هرگز نشنيده بودند كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله سخنى بگويد و تحقّق پيدا نكند. چون روز احد شد، ابىّ بن خلف با مشركان همراه شد و مترصّد غفلت پيامبر صلى الله عليه و آله بود تا بر او حمله برد؛ امّا هر بار، مردى از مسلمانان ميان او و پيامبر صلى الله عليه و آله قرار مىگرفت. چون پيامبر صلى الله عليه و آله چنين ديد، به يارانش فرمود: «راهش را باز كنيد» و زوبين را گرفت و به طرف او پرتاب كرد.
زوبين در ترقوه او، پايين كلاهخود و بالاى زره، نشست و خون زيادى از آن بيرون نزد؛ بلكه خون در داخل بدنش جمع شد و لذا مانند گاو خرناس مىكشيد. يارانش آمدند تا او را كه همچنان خرناس مىكشيد، ببرند، و گفتند:
چيزى نيست، فقط يك خراش است. امّا او گفت: به خدا سوگند، اگر تنها آب دهان او [پيامبر] به من رسيده باشد، مرا خواهد كشت. مگر او نگفته بود كه: «به