جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٣٧ - غزل ١٧٣ دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
بدون حساب كشى به آنان عطا مى شود.) و: «إِنَّ الَّذِينَ قالُوا: رَبُّنَا اللَّهُ، ثُمَّ اسْتَقامُوا، تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلائِكَةُ: أَلَّا تَخافُوا، وَ لا تَحْزَنُوا، وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ.»[١]: (همانا آنان كه گفتند: پروردگار ما خداست، سپس [بر اين اعتقاد و گفتار خويش] پايدار ماندند، فرشتگان بر ايشان فرو آمده [و مى گويند:] كه هرگز ترس و غم و اندوهى نداشته باشيد، و شما را بشارت باد به بهشتى كه وعده داده مى شديد.).
در جايى از روزگار گذشته خود خبر داده و مى گويد:
|
بى مهرِ رُخَت روزِ مرا نور نمانده است |
وز عمر، مرا جز شبِ ديجور نمانده است |
|
|
وصلِ تو اجل را ز سرم دور همى داشت |
از دولتِ هجرِ تو كنون دور نمانده است[٢] |
|
و مى گويد:
|
درويش! مكن ناله ز شمشيرِ احِبّا |
كاين طائفه، از كشته ستانند غرامت |
|
|
حاشا كه من از جور و جفاى تو بنالم! |
بيدادِ لطيفان، همه لطف است و كرامت[٣] |
|
|
كيميايى است عجب بندگىِ پيرِ مغان |
خاكِ او گشتم و چندين درجاتم دادند |
|
آرى خاكسارى و خضوع در برابر بندگان خاصّ خدا (رسول اللّه ٦ و على و اولادش : و يا استاد طريق- راهنمايى به حضرت معشوق از آنان طلبيدن و فرمانبردارى از ايشان است كه سالك عاشق را به كمالات عاليه و شهود تجلّى ذاتى و صفاتى و اسمايى او مفتخر مى سازد. خواجه هم مى گويد: «كيميايى است عجب بندگىِ پير مغان» در جايى نيز مى گويد:
|
بيا كه چاره ذوقِ حضور و نظمِ امور |
به فيض بخشى اهلِ نظر توانى كرد[٤] |
|
[١] - فصلت: ٣٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠٧، ص ١٠٩.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٨٨، ص ٩٦.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣٢، ص ١٢٣.