جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٥٩ - غزل ١٢٥ آن كه از سنبل او، غاليه تابى دارد
بِحالى.»
[١]: (آگاهى او از حال من، از سؤال كردن من از او كفايت مى كند.) «اى خوش آن خسته كه از دوست جوابى دارد!» و به گفته خواجه در جايى:
|
دل من به دور رويت ز چمن فراغ دارد |
كه چو سرو، پاى بنداست و چو لاله، داغ دارد |
|
|
سَرِ ما فرو نيايد به كمان ابروىِ كس |
كه درون گوشه گيران ز جهان فراغ دارد |
|
|
سزد ار چو ابر بهمن كه در اين چمن بگريم |
طرب آشيانِ بلبل بنگر كه زاغ دارد |
|
|
من و شمع صبحگاهى سزد ار به هم بگرييم |
كه بسوختيم و از ما، بُت ما فراغ دارد[٢] |
|
خواجه در بيت ختم در مقام گله گذارى از محبوب بر آمده و مى گويد:
|
كى كند سوى دل خسته حافظ نظرى |
چشم مستت كه به هر گوشه خرابى دارد |
|
محبوبا! جمال زيبا و چشم مستت آن قدر چون منى بيمار دارد كه ديگر حاضر نيستى نگاهى به اين دلخسته رنجور نمايى. كنايه از اينكه: نظرى نيز به من كن و ديدار دوبارهام بنما؛ كه:
٩٤٤
«إلهى! ما بَدَأْتَ بِهِ مِنْ فَضْلِكَ فَتَمّمْهُ، وَما وَهَبْتَ لى مِنْ كَرَمِكَ فَلا تَسْلُبْهُ.»
[٣]: (معبودا! آنچه از تفضّلت آغاز نمودى به پايان برسان، و آنچه از بزرگوارىات به من بخشيدى بازمگير.- نيز:
٩٤٥
«يا خَيْرَ مَرْجُوّ! وَ يا مَنْ لا يُرَدُّ سآئِلُهُ وَلا يُخَيَّبُ آمِلُهُ! يا مَنْ بابُهُ مَفْتُوحٌ لِداعيهِ، وَحجِابُهُ مَرْفُوعٌ لِراجيهِ! أَسْأَلُك بِكَرَمِكَ أَنْ تَمُنَّ عَلَىَّ بِما تَقِرُّ بِهِ عَيْنى.»
[٤]: (اى بهترين كسى كه به او اميد بسته مى شود! واى كسى كه سائلش برگردانده نمى شود و آرزومندش نوميد نمى گردد! اى كسى كه درگاهش به روى دعا گنندگان گشوده، و حجابش براى اميدوارانش برداشته شده است! به بزرگوارىات از تو درخواست مىنمايم آنچه را كه مايه روشنى چشم من است به من ارزانى دارى.).
[١] - بحار الانوار، ج ٧١، ص ١٥٥، روايت ٧٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٧٥، ص ١٥١.
[٣] ( ٣، ٤) بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٥.
[٤] ( ٣، ٤) بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٥.