جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٣١ - غزل ١٧٣ دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
خواجه در اين غزل اشاره به نايل شدن خود به كمال والاى انسانيّت و مقام شدن آن نموده، و علت موفّقيّت خود را در اين امر يادآور شده و مى گويد:
|
دوش وقتِ سحر از غصّه نجاتم دادند |
واندر آن ظلمتِ شب، آبِ حياتم دادند |
|
|
بى خود از شعشعه پرتوِ ذاتم كردند |
باده از جامِ تجلّىِ صفاتم دادند |
|
شب گذشته سحرگاهان محبوب از غصّه و غم هجران و كام نيافتن از او به تمام معنى نجاتم بخشيد و پذيرفت، و پس از استجابت من دعوت او را آب حيات ابدىام عنايت فرمود؛ كه: «اسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاكُمْ لِما يُحْيِيكُمْ.»[١]: (هنگامى كه خداوند و پيامبر، شما را مى خوانند به آنچه كه شما را زنده مى گرداند، بپذيريد و اجابت نماييد.- با تجلّيات و مشاهدات اسماء و صفاتى، بلكه ذاتى خود از خويشم ستانيد و به شهود فنايم نايل ساخت و به كمالِ بقايم رهنمون شد؛ كه:
٢٠٤٥
«يا مَنِ اسْتَوى بِرَحْمانِيَّتِهِ فَصارَ الْعَرْشُ غَيْبَاً فى ذاتِهِ، مَحَقْتَ الآثارَ بِالآثارِ، وَمَحَوْتَ الاغْيارَ بِمُحيطاتِ افْلاكِ الانْوارِ.»
[٢]: (اى خدايى كه با صفت رحمانيتت [بر تمام موجودات] چيره گشته و احاطه نمودى! پس عرش [و موجودات] در ذاتت غايب گشت. آثار مظاهر را با آثار وجود خويش از بين برده و اغيار را با افلاك انوار احاطه كنندهات محو نمودى.- به سرّ «اللَّهُ.
[١] - انفال: ٢٤.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.