جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٩٧ - غزل ١٦٩ ديدى اى دل! كه غم يار دگر بار چه كرد؟
طلب ننمودن او سبحانه را خوريم و بگوئيم:
١٢٢٢
«الهى! وَقَدْ افْنَيْتُ عُمرى فى شِرَّةِ [شَرَهِ] السَهْوِ عَنْكَ، وَابْلَيْتُ شَبابى فى سَكْرَةِ التَّباعُدِ مِنْكَ، فَلَمْ اسْتَيْقِظْ ايّامَ اغْتِرارى بِكَ وَرُكونى الى سَبيلِ سَخَطِكَ.»
[١]: (بار الها! عمرم را در حرص و نشاطِ [و يا: آز شديد] غفلت از تو فانى ساختم، و جوانىام را در مستى بُعد و دورى از تو فرسوده نمودم. معبودا! آنگاه در روزگار دليرىام بر تو و آسودنم به راه خشم و غضبت بيدار نگشتم.- بگويم:
|
عمر بگذشت به بىحاصلى و بوالهَوَسى |
اى پسر! جام ميَم دِه، كه به پيرى برسى |
|
|
كاروان رفت و تو در خواب وبيابان در پيش |
وه كه بس بىخبر از غلغلِ بانگِ جرسى |
|
|
بال بگشا و صفير از شجر طوبى زن |
حيف باشدچو تو مرغى كه اسير قفسى[٢] |
|
|
برقى از منزلِ ليلى بدرخشيد سَحَر |
وه كه با خرمنِ مجنونِ دل افكار چه كرد! |
|
|
برقِ عشق، آتش غم در دلِ حافظ زد و سوخت |
يارِ ديرينه ببينيد كه با يار چه كرد |
|
ممكن است خواجه با اين بيان بخواهد باز اشاره به بيان ابيات اوّل اين غزل نموده و در مقام گله گذارى از محبوب باشد و بگويد:
|
اى كه مهجورى عشّاق روا مى دارى! |
بندگان را ز بَرِ خويش جدا مى دارى |
|
|
تشنه باديه را هم به زلالى درياب |
به اميدى كه در اين ره به خدا مى دارى |
|
|
دل ربودى و به حل كردمت اى جان! ليكن |
به از اين دار نگاهش كه مرا مى دارى[٣] |
|
و ممكن است بخواهد در اين دو بيت خبر از ديدار گذشته و حالش بدهد و بگويد: پس از انتظارِ زياد، دوست در وقت سحر از پريشانى هجرانم نجات داد و با جلوه اى خرمن هستىام را بسوخت. در جايى مى گويد:.
[١] - اقبال الاعمال، ص ٦٨٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٨٣، ص ٤١٨.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٣٦، ص ٣٨٥.