جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٨٩ - غزل ١٦٨ دلا! بسوز، كه سوز تو كارها بكند
ديدى خداى سبحان پى در پى براى تو بلا و گرفتارى فرو مى آورد، مىخواهد تو را.
بيدار كند.).
و لذا حافظ به خود خطاب كرده و مى گويد: زمانى به مقصد عالى انسانيّت و وصال و عبوديّت و معرفت حضرت جانان راه خواهى يافت، كه عاشقانه تحمّل ابتلائات روزگار هجران را بنمايى، و بدانى كه او هركس را به پيشگاهش راه نمىدهد؛ چرا كه:
|
آن را كه بوى عنبرِ زلفِ تو آرزوست |
چون عودگو بر آتشِ سوزان بسوز و ساز[١] |
|
و چون از آزمايش در آيد، مىگويد:
|
اى همه كار تو مطبوع و همه جاى تو خوش! |
دلم از عشوه شيرينِ شكر خاى تو خوش |
|
|
شيوه نازِ تو شيرين، خط و خالِ تو مليح |
چشم و ابروى تو زيبا قد و بالاى تو خوش |
|
|
پيشِ چشم تو بميرم! كه بدان بيمارى |
مىكند دردِ مرا از رُخ زيباى تو خوش |
|
|
در رَهِ عشق كه از سيل فنا نيست گذار |
مىكنم خاطرِ خود را به تمنّاى تو خوش |
|
|
در بيابانِ طلب گر چه زِ هر سو خطر است |
مىرود حافظِ بىدل به تولّاى تو خوش[٢] |
|
|
ز مُلك تا ملكوتش حجاب بر گيرند |
هر آن كه خدمتِ جامِ جهان نما بكند |
|
آرى، بندگى حضرت جانان حجابهاى ظلمانى و نورانى را از ديده دل سالك بر كنار زده، و آن را به راز آفرينش و ملكوت عالَم وجود مى گشايد، گويا خواجه با اين بيان مى خواهد بگويد:
١٢١٥
«الهى! هَبْ لى كَمالَ الإنْقطاعِ الَيْكَ، وَأَنِرْ ابْصارَ قُلُوبِنا بِضِياءِ نَظَرِها الَيْكَ، حَتّى تَخْرِقَ ابْصارُ الْقُلوبِ حُجُبَ النُّورِ، فَتَصِل الى مَعْدِنِ الْعَظَمَةِ، وَتَصيرَ ارْواحُنا مُعَلَّقةً بِعِزّ قُدْسِكَ.»
[٣]: (معبودا! انقطاع كامل از غير به سوى خويش را به من عطا فرما، و ديده.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٠٦، ص ٢٤٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٥٠، ص ٢٦٥.
[٣] - اقبال الاعمال، ص ٦٨٧.