جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٦٠ - غزل ١٦٤ خوش آمد گل و زآن خوشتر نباشد
|
ز من بنيوش و دل در شاهدى بند |
كه حُسنش بسته زيور نباشد |
|
اى خواجه! و يااى سالك طريق! همواره حضرت دوست را مورد نظر خود قرارده، و مراقب جمال او كه به خود زيباست باش، نه جمالهاى مجازى كه پرتوى از كمالات او را به تو نشان مى دهند.
بخواهد بگويد:
|
به حُسن و خُلق و وفا كس به يارِ ما نرسد |
تو را در اين سخن انكارِ كارِ ما نرسد |
|
|
اگرچه حُسن فروشان به جلوه آمدهاند |
كسى به حُسن و ملاحت به يارِ ما نرسد |
|
|
هزار نقش بر آيد ز كلكِ صُنع و يكى |
به دلپذيرىِ نقشِ نگارِ ما نرسد[١] |
|
و نيز بگويد:
|
چو رويت مهرِ و مَهْ تابان نباشد |
چو قدّت سرو، در بستان نباشد |
|
|
به تو نسبت نباشد هيچ تن را |
نه تن، باللّه كهِ مثلت جان نباشد[٢] |
|
و ممكن است خطاب خواجه با زاهد باشد كه توجّه خويش را به جمالهاى نيكو صورتان بهشتى مُنعطف نموده، و براى رسيدن به آن عبادت خود را انجام مى دهد، لذا در بيت آتيه مخاطب خود را شيخ كه هم مرام زاهد است قرار داده و مى گويد:
|
بيااى شيخ! در خُمخانه ما |
شرابى خور كه در كوثر نباشد |
|
اى شيخ واى كسى كه اعمال خود را براى رسيدن به شراب كوثر انجام مى دهى! از شرابى بنوش كه شراب كوثر منشأ گرفته از آن است و خمخانهاش رسول الله ٦ و اوصيايش : اند كه مظهراتم واكمل تمام تجلّيات حضرت دوست مى باشند، و آنان در اين عالم و در جهان ديگر از آن بهره منداند، و دوستان خود را نير بهره مند.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣٩، ص ١٢٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٥٥، ص ١٣٨.