جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٦٢ - غزل ١٦٤ خوش آمد گل و زآن خوشتر نباشد
|
همه شب در اين اميدم كه نسيمِ صبحگاهى |
به پيامِ آشنايى بنوازد آشنا را |
|
|
به خدا كه جرعه اى دِهْ تو به حافظِ سحرخيز |
كه دعاىِ صبحگاهى اثرى دهد شما را[١] |
|
و بگويد:
|
شرابِ بىخمارم بخش ساقى! |
كه با او هيچ دردِ سر نباشد |
|
محبوبا! شرابى از ديدارت را به من عنايت كن كه بكلّى از خود رها و بيرون شوم، و همواره از مشاهده جمالت برخوردار باشم، و پس از آن هرگز به خمارىِ هجرانت دچار نگردم. بخواهد بگويد:
|
شرابِ تلخ مى خواهم كه مرد افكن بود زورش |
كه تا يك دم بيا سايم ز دنيا و شر و شورش |
|
|
نگه كردن به درويشان، منافىّ بزرگى نيست |
سليمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش[٢] |
|
|
به نام ايزد بُتى سيمين تنم هست |
كه در بُتخانه آذر نباشد |
|
گويا خواجه باز مى خواهد سخن اوّل خويش را كه فرموده بود: «خوش آمد گل و زآن خوشتر نباشد ...» تكرار كند، و بگويد: معشوقى دارم كه از مشاهده جمال او بهره مندم، و يا در آرزوى ديدار دوباره او بسر مى برم، كه در جمال و زيبايى بى همتاست و نظير نداشته و ندارد. بخواهد بگويد:
|
بُتى دارم كه گِردِ گل ز سنبل سايبان دارد |
بهارِ عارضش خطّى به خونِ ارغوان دارد |
|
|
غبارِ خط بپوشانيد خورشيد رُخش يا ربّ! |
حياتِ جاودانش ده كه حُسنِ جاودان دارد[٣] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١١، ص ٤٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٤١، ص ٢٦٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣٨، ص ١٢٦.