جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٥٥ - غزل ١٦٣ خوش است خلوت اگر يار، يار من باشد
شَهِدْنا.»[١]: (بله، گواهى مى دهيم.) گويم.
بخواهد بگويد:
|
منم غريبِ ديار و تويى غريبْ نواز |
دمى به حال غريبِ ديارِ خود پرداز |
|
|
به هر كمند كه خواهى بگير و بازم بند |
به شرط آنكه ز كارم نظر نگيرى باز |
|
|
درونِ سينه دلم چون كبوتران بطپيد |
چه آتشى است كه بر جانِ ما نهادى باز |
|
|
حديثِ دردِ من اى مدّعى! نه امروز است |
كه حافظ از ازل او رند بود و شاهد باز[٢] |
|
با اين همه:
|
بسانِ سوسن اگر دَهْ زبان شود حافظ |
چو غنچه پيشِ تواش مُهر بر دهن باشد |
|
كنايه از اينكه: معشوقا! اين همه سخنها كه از بىوفايى و عشق و اشتياق ديدارت در گفتارم مى نگرى، تا زمانى است كه قرب و انس و وصال تو برايم ميسّر نگشته باشد، و چون با توام آن حاصل شود مُهر بر دهان خواهم زد و از گفتگو باز مىمانم. به گفته شاعر:
|
گفته بودم: چو بيايى، غمِ دل با تو بگويم |
چه بگويم؟ كه غم از دل برود چون تو بيايى |
|
[١] - اعراف: ١٧٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٠، ص ٢٤٠.