جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٥٢ - غزل ١٦٣ خوش است خلوت اگر يار، يار من باشد
|
خستگان را چو طلب باشد و قوّت نبود |
گر تو بيداد كنى، شرطِ مروّت نبود |
|
|
ما جفا از تو نديديم و تو هم نَپْسندى |
آنچه در مذهبِ اربابِ فتوّت نبود[١] |
|
|
من آن نگين سليمان به هيچ نستانم |
كه گاه گاه در او دستِ اهرمن باشد |
|
گويا خواجه در اين بيت در نظر دارد دليل ابتلاء به هجران و بىعنايتى حضرت دوست را به خود بيان نمايد و بگويد: منى كه بنده معشوق خود مى باشم، حاضر نيستم به چيزى كه دشمنان من در آن سهمى دارند، عنايت داشته باشم، معشوق حقيقى من نيز غيور است، دلى را كه اهريمن و شيطان در آن راه داشته باشد، كجا به آن توجّه خواهد داشت تا به قُربش بپذيرد.
بخواهد به خود خطاب كرده و بگويد:
|
خلوتِ دل نيست جاى صحبتِ اغيار |
ديو چو بيرون رَوَد فرشته در آيد |
|
|
صحبتِ حُكّام، ظلمتِ شبِ يلداست |
نور ز خورشيد خواه بو كه بر آيد[٢] |
|
و در نتيجه گله از دشمن خود (شيطان) نموده باشد و بگويد:
|
ز رقيبِ ديو سيرت به خدا همى پناهم |
مگر آن شهابِ ثاقب مَدَدى كند سها را[٣] |
|
و نيز بگويد:
|
روا مدار خدايا! كه در حريمِ وصال |
رقيب، محرم و حرمان نصيبِ من باشد |
|
معشوقا! دلى را كه جايگاه تجلّيات و مشاهداتت مى باشد مگذار دشمنت در آن راه داشته باشد تا از ديدارت محروم بمانم؛ بخواهد بگويد:
١١٩٨
«الهى! أَشْكُو الَيْكَ عَدُوّاً يُضِلُّنى، وَشَيْطاناً يُغْوينى، قَدْ مَلأَ بِالْوَسْواسِ صَدْرى، وَأَحاطَتْ هَواجِسُهُ بِقَلْبى، يُعاضِدُلِىَ الْهَوى،
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٦٥، ص ١٤٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٤٦، ص ١٣٢.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١١، ص ٤٥.