جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣١٥ - غزل ١٥٨ چه مستى است ندانم كه رو به ما آورد
|
دوستان! وقتِ گل آن بِهْ كه به عشرت كوشيم |
سخنِ پيرِ مغان است به جان بنيوشيم |
|
|
نيست در كس كرم و وقتِ طرب مى گذرد |
چاره آن است كه سجّاده به مى بفروشيم |
|
|
حافظ! اين حالِ عجب با كه توان گفت، كه ما |
بلبلانيم كه در موسمِ گل خاموشيم[١] |
|
و مى گويد:
|
علاجِ ضعفِ دل ما كرشمه ساقى است |
بر آر سر، كه طبيب آمد و دوا آورد |
|
اى خواجه! واى سالكين! داروى دل هجران كشيده ما جز تجلّيات جمالى جانان نمى باشد، سزاوار است از بالش بيمارى فراق سر بر آريم و نظر كنيم كه طبيب عشق براى چاره جويى درد دورىمان دوا آورده و عنايت خود را شامل حالمان نموده و با او بگوييم:
١١٧٠
«الهى! كَرْبى لايُفَرّجُهُ سِوى رَحْمَتِكَ، وَضُرّى لا يَكْشِفُهُ غَيْرُ رَاْفَتِكَ، وَغُلَّتى لا يُبَرّدها الّا وَصْلُكَ.»
[٢]: (معبودا! ناراحتى سختم را جز رحمتت بر طرف نمى سازد، و بيچارگىام را جز مهر و رأفتت رفع نمى نمايد، و سوز و حرارت درونىام را جز وصالت فرو نمى نشاند، و بيمارىام را جز طبابت تو درمان نمى كند.).
در جايى مى گويد:
|
طاير دولت اگر باز گذارى بكند |
يار باز آيد و با وصل قرارى بكند |
|
|
كو كريمى كه ز بزمِ طربش غمزدهاى |
جرعه اى در كشد و دفعِ خمارى بكند؟ |
|
|
حافظا! گر نروى از درِ او هم روزى |
گذرى بر سرت از گوشه كنارى بكند[٣] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤١٢، ص ٣٠٤.
[٢] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٩- ١٥٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٢٣، ص ١٨٤.