جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣١٤ - غزل ١٥٨ چه مستى است ندانم كه رو به ما آورد
|
شاهد و ساقى به دست افشان و مطرب پاى كوب |
غمزه ساقى ز چشم مى پرستان برده خواب[١] |
|
|
دلا! چو غنچه شكايت زِ كارِ بسته مكن |
كه بادِ صبح، نسيمِ گره گشا آورد |
|
اى خواجه! پس از اينكه نسيمى از الطاف حضرت دوست را در سحرگاهان استشمام نمودى، شكايت از مفارقت او مكن، كه پس از اينت بيشتر مورد عنايت قرار خواهد داد و تو را به خود و حقيقتت كه با توست آشنا، و گره از وجود مادّىات باز خواهد كرد تا بدانى و مشاهده كنى كه تو تنها اين بدن مادّى نيستى؛ كه:
١١٦٩
«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ، تَجَرَّدَ.»
[٢]: (هركس نَفْس خود را بشناسد، مجرّد مى گردد [و به حقيقت مجرّده خود راه مى يابد].- نيز:
١٧١٥
«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ، جَلَّ امْرُهُ.»
[٣]: (هركس نَفْس خويش را بشناسد، كارش بالا مى گيرد.) در جايى چون به چنين ديدارى نايل شده، مىگويد:
|
شَمَمْتُ روحَ وِدادٍ وَشمْتُ بَرْقَ وِصال |
بيا كه بوىِ تو را ميرم اى نسيمِ شمال! |
|
|
شكايتِ شبِ هجران فرو گذاراى دل! |
به شكرِ آنكه بر افكند پرده روز وصال[٤] |
|
|
رسيدنِ گل و نسرين به خير و خوبى باد! |
بنفشه شاد و خوش آمد، سَمَن صفا آورد |
|
كنايه از اينكه: اى خواجه! حال كه ايّام و ليالى فراقت مى خواهد سپرى شود و بهار تجليّات اسمائى و صفاتى محبوب به تو رو نموده، اين لحظات بر تو مبارك بوده و همواره مشاهدهات برقرار باشد!.
در جايى خود و سالكين را به قدردانى از چنين ايّامى توصيه نموده و مى گويد:.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢١، ص ٥١.
[٢] - فهرست موضوعى غرر و درر، باب معرفة النفس، ص ٣٨٧.
[٣] - فهرست موضوعى غرر و درر، باب معرفة النفس، ص ٣٨٧.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٨١، ص ٢٨٤.