جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣١٣ - غزل ١٥٨ چه مستى است ندانم كه رو به ما آورد
گويا خواجه در اين غزل از اوّلين بارى كه حضرت محبوب او را مورد عنايت قرار داده و وى نسيمهاى وصالش را استشمام نموده، خبر داده و مى گويد:
|
چه مستى است ندانم كه رو به ما آورد |
كه بود ساقى و اين باده از كجا آورد؟ |
|
در حيرتم و نمى دانم اين چه حال و شورى است كه مرا فرا گرفته و مدهوش يكتا معشوقم نموده، و اين كدام ساقى است و اين باده اى كه از تجليّاتش در ظرف دلم ريخت را از كجا آورده؟.
گويا حضرت دوست وى را چنان از خود گرفته كه جز «اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ.»[١]: (خداوند، نور آسمانها و زمين مى باشد.) و «نُورٌ عَلى نُورٍ.»[٢]: (نورى است بر روى نور.) چيز ديگرى را مشاهده نمى كند و به حيرت فرو رفته و مى گويد: «كه بود ساقى و اين باده از كجا آورد؟» در جايى مى گويد:
|
صبحِ دولت مى دمد، كو جامِ همچون آفتاب؟ |
فرصتى زين بِهْ كجا يابم، بده جامِ شراب |
|
|
خلوتِ خاص است و جاى امن و نزهتگاهِ انس |
اين كه مى بينم به بيدارى است يارب يا به خواب؟ |
|
[١] ( ١، ٢) نور: ٣٥.
[٢] ( ١، ٢) نور: ٣٥.