جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٠٨ - غزل ١٥٧ چو باد عزم سر كوى يار خواهم كرد
|
به هرزه، بى مى و معشوق عمر مى گذرد |
بطالتم بس، از امروز كار خواهم كرد |
|
اى خواجه! حال كه عمرت بيهوده و بدون ذكر و مراقبه و محبّت محبوب گذشت، وقت آن رسيده كه از حضرت دوست پوزش طلبى و بگويى:
١١٦٢
«الهى! وَقَدْ افْنَيْتُ عُمْرى فى شِرَّةِ [شَرَهِ] السَّهْوِ عَنْكَ، وَابْلَيْتُ شَبابى فى سَكْرَةِ التَّباعُدِ مِنْكَ.»
[١]: (بار الها! عمرم را در حرص و نشاط [و يا: آز شديد] غفلت از تو فانى ساختم، و جوانىام را در مستى بُعد و دورى از تو فرسوده نمودم.- از او تقاضاى عنايات خاصّ و مشاهدات و تجليّات او را داشته باشى و بگويى:
١٢٤٤
«الهى! وَاجْعَلْنى مِمَّنْ نادَيْتَهُ فَأَجابَكَ، وَلاحَظْتَهُ فَصَعِقَ لِجَلالِك، فَناجَيْتَهُ سِرّاً وَعَمِلَ لَكَ جَهْراً.»
[٢]: (بارالها! مرا از آنانى قرار ده كه ندايشان كردى و اجابتت نمودند، و نظرشان افكندى و در برابر جلال و عظمتت مدهوش گشتند. پس در باطن با آنها مناجات كردى و آشكارا براى تو عمل نمودند.) به خود خطاب كرده و بگويد:
|
عمر بگذشت به بىحاصلى و بوالهوسى |
اى پسر! جامِ ميَم ده، كه به پيرى برسى |
|
|
چه شكرهاست دراين شهر، كه قانع شدهاند |
شاهبازانِ طريقت به مقامِ مگسى |
|
|
كاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش |
وه! كه بس بىخبر از غلغلِ بانگِ جرسى[٣] |
|
و نيز بگويد:
|
اى دل! به كوى عشق گذارى نمى كنى |
اسبابِ جمع دارى و كارى نمى كنى |
|
|
چوگانِ كام در كف و گويى نمى زنى |
بازى چنين به دست و شكارى نمى كنى |
|
|
در آستينِ كامِ تو صد نافه مندرج |
وآن را فداى طرّه يارى نمى كنى؟[٤] |
|
[١] - اقبال الاعمال، ص ٦٨٦.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٦٨٧.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٨٣، ص ٤١٨.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٢٨، ص ٣٧٩.